shopland

shopland

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
roman پرتو (13)

roman پرتو (13)


  فصل سي وششم :


توي تاريكي اتاق جلوي پنجره ي نيمه باز وايساده بودم و به دونه هاي برف خيره شده بودم ...
6 ماه توي يه چشم بهم زدن گذشته بود ..
پوزخندي زدم و دستم رو روي دل پر از خاليم گذاشتم ...
خالي ازمحبت ...
خالي از عشق...
خالي از يه زندگي جديد ...
خالي از ...
و طبق معمول با اين فكر ...
بغض لعنتي سر باز كرد ..
بي توجه به ساعت ....
دستم رفت به كنترل ضبط و آهنگ هميشگي رو پلي كردم ...و صداش رو تا جاي ممكن بلند ...
هقم هقم توي صداي خواننده گم شد ....
همه چي از يه راهروي سفيد شروع شد ...
راهروي سفيد دانشگاه ....
نظر بازي هاي عاشقونه ....
به زمين سفيد پوش خيره شدم و و دستي به گونه هاي سردم كشيدم و فكر كردم ...
خاتمه ي همه چيزم يه راهروي سفيد بود ..
راهرويي كه تهش ...
دستاي مشت شدم رو به شكمم فشاري داد م ...
صداي زن خواننده تو گوشم پيچيد ...

دي حلوه في ايه الفرقه دي اللي انت رايحها
وهتعمل ايه حبيبتك دي ولا الف غيرها

چه چيزي از جدايي زيباست؟ به كجا ميخواهي بروي؟
عاشق تو چه كند؟ كسي كه در بين هزاران دختر مانند او را پيدا نخواهي كرد!
توي آخرين راهروي سفيد صداي شكستنم رو شنيده بودم ...
يه در نيمه باز ..
سايه هاي روي ديوار ...
شَك !
صداي بلند آهنگ و قدم هاي لرزون من...
قلبي كه از سينه ميخواست بيرون بزنه ...
و دلي پر از دلهره ...
با آخرين تواني كه داشتم در روبروم رو هل دادم و در بي جون باز شد ...
و يه شُك بزرگ !!!
هتروح وهتعرف دا لما تروح
وتحس فرق الروح بيني وبين غيري

ميروي و وقت رفتن اين را ميداني
تفاوتهاي من و ديگر دخترها را خواهي دانست
خيره شده بوديم به هم ...
اونقدر خيره كه چشمام سوخت ...
اونقدر خيره كه آروم آروم قطره هاي اشك سر خورد روي صورتم ...
دل و چشمم با هم پر از غبار ...
و صورتش تار شد ...
خليك حبيبتك هنا انت جيت تظلمها
ذنب عليك هتيجي اللي تاخد بيك


گناه تو همينست، همين است كه دختري مي آيد تا جاي مرا بگيرد
صداش تو گوشم پيچيد ...
- پرتو داري اشتباه ميكني ...باور كن اون ...
دور بود صدا ... خيلي دور ...
واهي دنيا ومبتتعش كده وخلاص
لازم تيجي ناس تخلص حق ناس

زندگي كه قرار نبود اينگونه پيش برود
مردمي كه مي آيند تا حق ديگران را تضييع كنند و از آنها انتقام بگيرند
درد داشتم ... توي قلبم درد داشت ...
بغض داشتم ....
انگشتم حلقه شد دور گردنم ...
بغضم درد داشت ...
نگام سرخ شد ...
نگام زرد شد .. نگام سفيد شد و افتاد به زمين سفيد ...
يخ بستم ...
ولو همشي الليله عليا بكره عليك
كله متشال ليك دنيا مبتنساش

اگر امشب منم كه ميروم به اين خاطرست كه امشب نوبت من و فردا نوبت توست
حتي اگر نتواني ببيني روزگار از تو انتقام خواهد گرفت
دستش بهم خورد ...از نفرت يخ بستم ...
با دست آزادم پسش زدم ...
گم شو گفتنم توي گلوم شكست و شد يه سري اصوات نامفهوم ...
عقب رفتم ...
محكم خوردم به چهارچوب در ...
خسرت كتير وانا واحده في يوم هتحتاجلي
ويومها اكيد هخاف منك دا من حقي

خسارت زيادي ديدم و روزي به من نياز پيدا خواهي كرد
روزي كه تو از من خواهي ترسيد و قطعاً اين حق منست
توي اين سرماي جسم و يخ بستگي روح ..
يهو تنم گرم شد ...
گرمايي كه باعث شد همه ي وجودم مور مور بشه ..
ترسيدم ...
بي اختيار بدون اينكه فكر كنم كسي اطرافمه ..
دامن لباسم رو بالا زدم ....
و نگاهم افتاد به سرخي غلتان روي پاهام ...
و چكه هاي خون روي سراميك سفيد ..
داشتم از هستي تهي ميشدم ...
داشتم از تنها اميدم نا اميدم ...
سايباك وعارفه النهايه معاك
هشوف واحده يوم ظلماك
وملكش نفس تعيش

خودم را فدايت كردم و پايان با تو بودن را هم ميبينم
اين را هم ميبينم كه روزي با تو چنين كنند
و اينكه آن روز ديگر اميدي براي زندگي نداشته باشي   ۲   با جيغ خودم از خواب پريدم ... دوباره همون كابوس هاي لعنتي ... روي كاناپه تكوني خوردم ... تمام تنم درد ميكرد ... چشمم خورد به پنجره ي نيمه باز .... و آه دردناكي توي گلوم گم شد .. با ته مونده ي توانم از جام بلند شدم و يه ضرب پنجره رو بستم و پرده رو كشيدم ...با همين حركت ضعف و لرز همه ي وجودم رو گرفت.. بيخيال اتاق خواب شدم و عرق سرد روي پيشونيم و پاك كردم و دوباره روي كاناپه درزا كشيدم ... حالم خوب نبود ... و ضربان قلبم بالا رفته بود ... ميدونستم فشارم پايينه ... سرم گيج ميرفت ... بازم بي اختيار دستم رفت به شكم پر از خالي ام ... بغضم گرفت ... - كاش بميرم ... زندگي بي تورو ميخوام چي كار ... زندگي اي كه توش عشق نباشه به چه درد ميخوره ...من به چه درد ميخورم .. من بي تو !! به چه درد ميخورم ؟؟؟؟!!! نميدونستم با كيم ... با شكم پر از خاليم يا ....با ... غلطي زدم و كوسن روي كاناپه رو بغل كردم ... - لعنت بهت .. لعنت بهت ... صدام هر لحظه بلند تر شد و خش دار تر ... آخرم كوسن رو پرت كردم و بغضم با صدا تركيد ... 6 ماهي ميشد كه وقت تنهايي كارم همين شده بود ... گريه هاي وقت و بي وقتي كه اگه ميخواستم صادق باشم ... بيشترش از دلتنگي بود تا دلگيري ... **** تازه دوباره چشمام گرم شده بود كه اين بار با صداي زنگ ساعت چرتم پاره شد ... ساعت 7 بود حداقل امروز نبايد ديگه تاخير ميخوردم .... به سختي از جام پاشدم ... تب داشتم .از ضعف جسماني و گلو دردم مشخص بود ... بيخيال شدم .. بايد زود ميرسيدم !! بايد !!!! بعد از اينكه يه ليوان شير داغ و عسل خوردم با حس خيلي بهتر يه دوش آب گرم سريع گرفتم ... موقعي كه از حموم اومدم بيرون ساعت 7:30 رو نشون ميداد ... موهام رو با حوله خشك كردم و بعد از پوشيدن لباس سري از در زدم بيرون .. خوبيش اين بود كه خونه ي جديدم نزديك شركت بود و پياده ده دقيقه اي مي رسيدم ... پام رو كه از در ساختمون گذاشتم بيرون لرزش بدي وجودم رو گرفت شال گردنم رو دور گردنم سفت تر كردم و آروم پام رو روي برف هاي يخ زده گذاشتم ... همه چيزه زندگيم مثل قبل شده بود ... مستقل شده بودم .... كار ميكردم .. فقط نه براي خودم .. براي ديگري .... براي ... نفسم رو با يادآوريش محكم دادم بيرون سعي كردم فكر نكنم به اين ديگري !! هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه با صداي بوق ممتد بي اختيار به سمت خيابون برگشتم .. بي ام وِ آلبالويي آشنايي بود كه بلافاصله با متوجه شدن نگاه من بهش شيشه ر وداد پايين و با همون لبخند هميشگيش و بدون سلام گفت : - خانوم كامياب ...زمين خيلي ليزه ... تشريف بياريد .. تا دم شركت ميرسونمتون !! حالم اونقدر بد بود كه هر كس ديگه جاي من بود بي خيال همه ي خط قرمز هاي ميشد و بي درنگ سوار ميشد !!! ولي من آدمش نبودم !! آدمي كه نه فقط به اين ديگري .. بلكه به هيچ مرده ديگه اي تو زندگيم اعتماد كنم !!! براي همين بر خلاف ابروهاي گره كردم .. با لحن مودب و آرومي گفتم : - نه ممنون ... هوا خوبه .. در ضمن دوست دارم پياده تو برف راه رفتن رو ... شونه اي بالا انداخت و با با تكون دادن سر شيشه رو بالا داد و تو چشم بهم زدني دور شد ... با خارج شدن ماشين از ديدم نفس عميقي كشيدم و با عصبانيت از اينكه چرا سوار نشدم... قدم بعدي رو برداشتم .. دقيقا مسير ده دقيقه اي رو توي 20 دقيقه رفته بودم و با حال خراب جلوي در شركت وايسادم : " زيگورات " با مسئوليت محدود شكلكي براي تابلو در آوردم و بعد از زدن كارت وارد شدم ....
هنوز كيفم رو روي ميزم نذاشته و ننشسته بودم كه :
- امروزم تاخير !!!!
سعي كردم آروم باشم ...
سعي كردم لبخند بزنم ...
سعي كردم مثل كارمنداي ديگه رفتار كنم ...
ولي من عادت به كارمند بودن نداشتم !!! من يه زماني ...
فكرارو از سرم خارج كردم و برگشتم سمتش :
- خودتون كه ديديد من ...
وسط حرفم پريد گفت :
- دليل موجهي نيست !!!!
خيره نگاش كردم و بي اختيار لب پايينم رو جويدم ...
چند ثانيه نگاهم كرد و با گفتن تكرار نشه ي زير لب رفت سمت اتاقش ...
من ولي كماكان خيره به در اتاق بسته شدش داشتم لب پايننم رو ميجويدم كه با صداي طالبي به خودم اومدم ...
- خانوم كامياب ؟؟!!
- هان ؟ ... چيه ؟
خنده اي كرد و گفت :
- سلام ... خوبين ؟؟!
- سلام ..... اره شكر...
اشاره اي به در بسته كرد و گفت :
- بابا بيخيال ! به دل نگيرين !!!
خنده ي محوي كردم و گفتم :
- نه بابا ... اون كه بي خيالم !!! ميبيني كه كار هروزمه !!!
خنده ش عميق تر شد و دوتا پرونده داد دستم و گفت :
- اينم كار امروزتون ...
سري تكون دادم و پرونده ها رو گرفتم و رفتم پشت ميزم ... خوشحال بودم لااقل طالبي اينجاست .. بعد از منحل شدن شركت ازون جايي كه رزومه ي خوبي داشت و پسر پر تلاشي بود بلافاصله زيگورات كه قبلا هم باهاش برخورد داشت به عنوان مدير فروش استخدامش كرده بود ... و چند ماهي ميشد كه مشغول بود ...
اينكه منم استخدام بشم يه جورايي پيشنهاد و پارتي بازي اون بود ... هرچند كه اول به خاطر آشناييم با مدير شركت قبول نكرده و پيشنهادش رو رد كرده بودم ولي بعدش با مشكلاتي كه براي استخدام يه زن مطلقه وجود داشت !!! و از طرف ديگه نياز شديدم به كار و دور شدنم از زندگي كوتاه مدت قبليم .. قبول كرده بودم ... راضي شده بودم به زير دست بودن .... اونم زير دست كسي كه ميتونست از اين موقعيت من سو استفاده كنه ... چيزي كه خوشبختانه تا به اون روز پيش نيومده بود و همين منجر به يه احترام نا خواسته ي قلبي كمرنگ شده بود ....   ۳

حالتون خوبه خانم كامياب ؟؟؟!
تكوني خوردم و از عالم خواب بيداري اومدم بيرون..
سر سنگينم رو از روي ميز برداشتم و به سختي گلوم رو صاف كردم و با صداي گرفته اي بر خلاف واقعيت گفتم :
- خوبم ...
ابروهاش بلافاصله با ديدن صورتم توي هم گره خورد و با دو قدم سريع اومد بالا سرم و گفت :
- مطمئنيد ؟!
مطمئن بودم .... به خوب نبودم .... تب داشتم ... ضعف جاي خود ... لرزم كه ...
با جواب ندادم نگران دولا شد و دستش اومد سمت پيشونيم كه بلافاصله سرم رو عقب كشيد م و همين باعث شد سرگيجم بيشتر شه و براي يه لحظه چشمام سياهي بره ...
دستش رو هوا موندش رو بدون كوچكترين مكثي به موهاش كشيد و گفت :
- ساعت 7 شبه بهتر كار رو تعطيل كنيد ..فكر كنم سرماي بدي خورديد .. از چشماتون معلومه تبم داريد ...
نميدونم چرا بي اختيار پوزخند زدم و بي توجه به حرفش با ته مونده قوام از جام بلند شدم .. هنوز دستم به كيفم نرفته بود كه گفت :
- من دارم ميرم ... ميخواين...
متوجه منظورش شدم و بلافاصله وسط حرفش پريدم و گفتم :
- نه لازم نيست ...
براي چند ثانيه نگاه خيرش رو حس كردم و بر خلاف انتظارم اين بار با گفتن باشه , خداحافظ زير لبي گفت و رفت ...
با بسته شدن در اتاقم نفسم رو به راحتي دادم بيرون و تقريبا دوباره روي صندليم ولو شدم ...
ميدونستم حالم خراب تر از اين حرفاست كه بخوام پياده برم .. از طرفي حتما بايد دكتر ميرفتم براي همين دستم رفت به تلفن تا يه ماشين خبر كنم تا برم درمانگاهي جايي...
هنوز شماره ي اول رو نگرفته بودم كه تقه اي به در خورد .. تلفن هنوز توي دستم بود كه طالبي اومد تو و با لخند هميشگي گفت :
- هنوز هستين من فكر كردم رفتين !!
لبخند بي جوني زدم و گفتم :
- ديگه داشتم ميرفتم
نگاهش يكم دقيق شد و گفت :
- خوبين خانم كامياب ؟
سرم رو به نشونه ي مثبت تكون دادم كه نچي كرد و گفت :
- نه !! خوب نيستين ... از صداتون معلومه ...
- نه باور كن خوبم يكم سرماخوردم فقط ....استراحت كنم خوب ميشم ..
سري تكون داد و گفت :
- ميدونم براتون سخته اينجا بين اين همه مرد كار كردن , ولي من بي تعارف دارم ميگم مسيرمن سمت خونتونه اجازه بديد برسونمتون ...
توي يه ثانيه گوشي رو گذاشتم سر جاش واز جام بلند شدم و گفتم :
- باشه !! ممنون..

يكي از قوانين نانوشته ي زيگورات نداشتن كارمند زن بود كه به لطف طالبي و اصرارش با استخدام من به نوعي اين قانون نانوشته زير پا گذاشته بود و همين باعث شده بود توي شركتم تنها تر از قبل باشم و جز طالبي كه همه جوره معتمد بود با كسي هم صحبت نشم اون شبم اونقدر حالم بد بود كه تعارف رو گذاشتم كنار و باهاش تا خونه هم مسير شدم ...
- چرا به من نگفتيد صبح حالتون خوب نيست ؟ وگرنه اون همه كار نميريختم سرتون !!!
با صداي طالبي پيشونيه داغم رو از شيشه ي سرد ماشين گرفتم و رومو كردم سمتش و با لبخند گفتم :
- يه سرماخوردگي بود نميخواسم بزرگش كنم الانم خوبم .. يكم بايد استراحت كنم ...
- آخه آقاي صديقي...
با شنيدن اسم صديقي چشمامو ريز كردم و بي اختيار با لحن جدي اي گفتم :
- آقاي صديقي چي؟
از اين جبهه گيري من تعجب كرد ولي سعي كرد به روي خودش تياره و با لحت آرومي گفت :
- آقاي صديقي گفتن شمار رو ديده روي ميز خوابيد بوديد و داشتيد توي خواب هذيون ميگفتيد ..
نميدونم چرا بي اختيار انگشتام يخ بست ...
ميترسيدم از هذيون هايي كه صديقي شنيده باشه ...
حرف هايي كه مطمئن بودم مضمونشون چي بوده و هست و خواهد بود ...
با صداي طالبي كه داشت ازم پلاك رو ميپرسيد به خودم اومدم و با نشون دادن خونه ... شالم رو دور گردنم مرتب كردم ودر حاليكه هنوز ذهنم درگيره هذيون بود بعد از تشكر و خداحافظي هول هولكي از ماشين پياده شدم ...
هنوز كليد ننداخته و وارد نشده بودم كه طالبي سرش رو از ماشين بيرون آورد و گفت :
- راسي خانوم كامياب ...مهندس گفتن بهتون بگم اگه حالتون خوب نبود فردا تشريف نياريد ...
بي اختيار اخمام رفت تو هم ... و دلم بهم خورد ...
ولي به روي خودم نياوردم و سري به نشونه ي تاكيد تكون دادم و بعد از بالا آوردن دستم بلافاصله رفتم تو ...

    ۴  

هنوز لباسم رو از تنم در نياورده بودم كه تلفن زنگ خورد ...
اونقدر تنها بودم كه گزينه هاي پشت خط از انگشتاي يه دستمم تجاوز نميكرد براي همين بدون اينكه به شماره نگاهش بندازم در حالي كه مقنعم رو در مياوردم دكمه ي اتصال رو زدم و بله ي خش داري گفتم ..
مطابق معمول اين چند ماه صداي پر از غم پرهام تو گوشي پيچيد :
- سلام پري..
دستم به دكمه ي مانتوم رفت و در حالي كه داشتم باهاش كلنجار مي رفتم گفتم :
- سلام .. خوبي؟
- قربانت تو چطوري؟ كار و بار چطوره ؟
- خوبم مرسي .. اونم خوبه يه ربع رسيدم ... مامان خوبه ؟ اون دوتا وروجك خوبن ؟
- آره پري همه خوبيم .... خسته نباشي خانم ....صدات چرا گرفته ؟ ....
مانتوم رو گذاشتم توي كمد و با نيم نگاهي به آيينه و چشم هاي تب دارم گفتم :
- خوبم ... اينجا برف مياد .. فكر كنم سرما خوردم !
نفس عميقي كشيد و گفت :
- دلم براي برف تنگ شده .. اين خراب شده هميشه ي خدا آفتابه !!!
بي اختيار از غم صداش .. غمگين تر شدم و گفتم :
- خوب چرا پا نميشي بياي تهران ... تو كه الحمدالله وضعت خوبه ....
- نميشه پري اين دوتا توله با اينجا اخت شدن ... مامان و پريچهرم اينجا راحت ترن ..بعدم بايد اون از خدا بي خبر رو پيدا كنم !! بگذريم ... از خونه راضي هستي ؟ كم و كسري چيزي كه نداري؟
به اين فكر كردم كه كاش اين پرهامي كه الان اينجوري نگران حال منه كه هروز يا حداقل يه روز در ميون حالم رو ميپرسه يك سال پيش بود ... اونوقت ...
فكراي بد رو از ذهنم دور كردم و با خنده ي نسبتا تصنعي اي براي اينكه هم روحيه ي خودم و هم روحيه ي بد اونرو عوض كرده باشم گفتم :
- همه چي عاليه ... مگه ميشه .. با وجود خان داداشي مثل شما من از چيزي ناراضي باشم ؟؟
احساس كردم براي چند ثانيه لبخند محوي رو لبش نشست ... لبخندي كه دوام چنداني نداشت و بازم با همون لحن غمگين گفت :
- بهر حال اگه فكر ميكني حال و حوصله ي كار بيرون رو نداري ... من حاضرم دوبرابر حقوقتو بهت بدم و نري سركار .. ميدوني كه از ته دل ميگم ...
شك نداشتم به حرفش از وقتي كه شهلا با يكي از شيخ هاي كويتي مفقود شده بود و غيابا تقاضاي طلاق كرده بود .. پرهامم شده بود همون پرهام آشناي قديمي .. همون برادري كه يه زماني تنها كسي كه بود كه توي خانواده قبولش داشتم ... لبخند آرامش بخشي زدم و گفتم :
- نه اصلا بحث پولش نيست ...من عادت دارم به كار بيرون ...محيطش از اين كسالت درم مياره ...

پوفي كرد و گفت :
- باشه ... پس هر وقت هر چيزي لازم داشتي بگو ... راستي با مامان اينا كاري نداري؟؟!
كينه ي پرهام از دلم بيرون رفته بود ولي هنوزم مثل قديم با مادرم احساس راحتي نميكردم براي همين با يه نه سلام برسون , خداحافظي كردم و گوشي رو گذاشتم ....
دستي به موهاي آشفتم كشيدم ..كم كم داشت به تب استخوان درد هم اضافه ميشد وبهترين كار استراحت بود براي همين بعد از خوردن دوتا ليوان آب مركبات و قرص تب بر .. با اينكه انتظار تماس ديگه اي نداشتم تلفن رو از پريز كشيدم و خوابيدم ....

نميدونم دقيقا ساعت چند بود كه با صداي زنگ گوشيم از خواب پريدم ... تمام تنم خيس از عرق بود ... سريع لحاف رو كنار زدم و با اينكه اينكار باعث شد باد خنكي بخوره بهم و تنم مور مور شه ولي نفس راحتي كشيدم و با سرگيجه از جام بلند شدم و تا دستم رفت تا گوشيم رو جواب بدم صدي زنگ قطع شد ...
ضعف زيادو سوزش گلوم نشون ميداد كه حالم چندان تغييري نكرده ...
نگهي به اطراف كردم آفتاب بي جون زمستون توي اتاق پهن بود و نشون ميداد از اول صبح خيلي گذشته و من يه روز ديگه دير مي رسم سر كار ... با زنگ تلفن دوبار افكرم پاره شد و اينبار بدون درنگ دكمه ي اتصال رو زدم و با صداي فاجعه اي بله گفتم :
- خانوم كامياب خوبيد ؟؟!!
صدارو نتوستم تشخيص بدم براي همين مِن مِني كردم كه دوباره صدا تو گوشم پيچيد :
- فرح پورم خانوم كامياب ...
به مغزم فشار آوردم ... خدايا فرح پور ... انگار متوجه شد حالم خوب نيست براي همين دوباره گفت :
- خانوم كامياب فرح پورم , عمو صفر , راننده ي شركت ...
با شنيدن شركت و عمو صفر يهو دوزاريم افتاد و اينبار با خجالت گفتم :
- شرمنده عمو به جا نياوردم ..
- خواهش ميكنم خانم ... فكر كنم حالتون خوش نيست ..جناب مهندس فرمودند اگه كاري هست من برسم خدمتتون ..
تك سرفه اي كردم و گفتم :
- نه خوبم ..
- والا با اين صدا و سرفه بعيد بدونم ..آقا گفتن ديروزم حالتون خوب نبوده شما كه وسيله نداريد ...
اعصابم از اين محبت هاي پر تزوير خرد شده بود انگار بايد به همه ميفهميدن من چقدر بي كسم !!!! براي همين با تحكم گفتم :
- نه عمو صفر .. خواهرم هستن به ايشون زنگ ميزنم ...
من مني كرد و گفت :
- ببخشيد آخه آقا گفتن چون مادرتون مسافرتن .. شايد ...
از اينكه لااقل شعورش رسيده بود كه نگه من تنها زندگي ميكنم يكم آرومتر شدم و با لحن صلح جويانه اي گفتم :
- ممنونم از لطفتون , ولي ايشون هستند ..
بعد از خداحافظي با عمو صفر با حرص گوشيو پرت كردم رو ي تخت ... با اينكه شايد صديقي كوچك دَخلي به عموش نداشت و نبايد با همون چوب مي روندمش ولي كلا به واژه ي صديقي حس خوبي نداشتم ...و چندشم ميشد از خوش خدمتي هاي صديقي مآبانه !!!!!
از جام بلند شدم ... و واسه ي خودم يكم شير داغ كردم .. ميدونستم تنهايي جون دكتر رفتن ندارم براي همين بعد از وصل تلفن بلافاصله شماره ي مريم و گرفتم ...

****


- به به ... ببين كي اينجاست .. مگه وضعيت اورژانسي شه ما شمارو ببينيم ...
خنده ي بي جوني كردم و سوار ماشين شدم ...
- چيه زبونت رو موشه خورده ؟؟ سلامت كو؟؟
آب دهنم رو به سختي قورتدادم و گفتم :
- به خدا اونقدر گلوم ميسوزه و درد داره كه اصلا ذوست ندارم دهنم رو باز كنم ...سلام !!
خنده ي بلندي كرد و گفت :
- معلومه از اين ادا و اصولت وقت حرف زدن ... الان ميبرمت دوتا امپول دبش بزني ادب شي !!
دقيقا هم همين طور شد دكتر تشخيص آنفولانزاي شديد داد و با دوتا آمپول درجا و كلي انتي بيوتيك بدرقمون كرد ...
بعد از برگشت از دكتر مريم پيشم موند و مجبورم كرد تا استراحت كنم ...
هوا تاريك بود كه از خواب بيدار شدم .. اينبار بر خلاف صبح حالم خيلي بهتر بود و سرم سبك تر شده بود ...
از طرفيم بوي خوبي كه توي خونه پيچيده بود باعث شد دلم ضعف بره و بي معطلي بعد از زدن آبي به دست و صورتم از اتاق اومدم بيرون ...
هنوز پامو توي هال نذاشته بودم كه صداي سرحا مريم اومد :
- به به ... مثل اينكه عزرائيل رو جواب كردي ...
خنده اي كردم نگاهي بهش كه لم داده بود روي كاناپه و داشت مجله ميخوند انداختم و گفتم :
- تو خونه زندگي نداري؟؟!!
خنديد ايشي كرد و گفت :
- بشكنه اين دست كه نمك نداره ...
اومدم ببوسمش تا از دلش در بيارم كه يهو از جاش پريد و گفت :
- برو انور بابا هپلي !!!! خوشت ميادم منم مريض شما ..
اينبار از حركتش هردو زديم زير خنده و من با گفتن جون دوست بد بخت رفتيم سمت آشپزخونه و من يكم سوپ براي خودم كشيدم و مشغول شدم ...
- يه چيز هست ميخواستم بهت بگم ...
با دهن پر هممي گفتم كه ديدم هنوز ساكته ... لقمم رو قورت دادم و گفتم :
- چرا ساكتي خوب بگو ديگه ...
چشماش پر از استرس شد و گفت :
- اخه ميترسم ...
دوزاريم افتاد .. قاشق رو اندختم تو ظرف و گفتم :
- با زاون نكبت زنگ زد ؟؟؟!
چشماش غمگين شد و گفت :
- ببين پرتو ... چرا نميخواي يه فرصت ...
عصبي از جام بلند شدم و با همون صداي گرفتم داد زدم :
- فرصت ؟؟؟ تو ديگه چرا مريم ؟؟؟!! چه فرصتي ؟؟؟؟ چرا هيچكس به من فرصت نداد ؟؟؟؟!!
نفس عميقي كشيدم و سعي كردم خودم رو كنترل كنم و ادامه دادم :
- من بچمو از دست دادم ... من با چشمم ديدم .. ديگه چه فرصتي ... مگه بهنت نگفتم گوشي رو روش جواب نده؟؟؟! زندگيمو نابود كرده !! بازم فرصت ميخواد ؟؟؟؟ تو .. تو ديگه چرا...
مريم كه به وضوح رنگش پريده بود ...
لب تر كرد و گفت :
- من نميدونم پري تو بچه نيستي .. ولي من صدا و نگاه يه عاشق رو از سه كيلومتري تشخيص ...
عصبي زدم رو كابينت ..
- چه عشقي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه كشكي؟؟؟؟؟؟!! عشق كيلو چنده ؟؟ هان ؟ عشق اينه بياي نابود كني معشوقت رو ؟؟؟ عشق اينه ؟؟؟ عشق يعني جسارت .. جرات ... نه اينكه ... هميشه بترسي .. يه روز از خانوادت يه روز از يه دختره .....اين عشق نيست مريم .. اين دَله گيه .... همه رو با هم بخواي ... همه چي رو با هم !!!!! ميفهمي ؟؟؟
تنم شروع كرده بود لرزيدن .. دوباره صحنه صحنه ي لحظه هاي درد آور زندگيم شروع كرده بود جلوم رژه رفتم ... مريم كه فهميده بود حالم بده سريع يكي از قرصام رو آورد و با آب داد دستم...و با بغض گفت :
- بشين ... سر پا واينسا .. من گه خوردم پرتو .. من غلط كردم .. بشين دورت بگردم .. بشين ...
با صدايي كه از بغض ميلرزيد گفتم :
- ديگه حرفش رو نزن !!!! ديگه حرف اونو نزن ... باشه ؟ باشه ؟
مريم بغضش تركيد و محكم كوبيد رو لبش و بعد گفت :
- باشه ... من خفه ميشم .. فقط تو خوب باش ....
بعدم سرمو گرفت به سينش و منم به اشكام مهلت دادم تا خودي نشون بدن و آروم گفتم :
- مريم ... ميدونم تو ميتوني رك باشي ... همه ي اين حرفارو بهش بز ن ..ر ك و پوست كنده .. بگو دور منو واسه ي هميشه خط بكشه ... بگو پري داره زندگي جديدي و شروع ميكنه ...

 

 

 

فصل سي و هفتم :

 

بعد از سه روز استراحت توي خونه صبح سر حال تر از هميشه از خواب بلند شدم حالم خيلي بهتر بود و جز تك و توك سرفه و صداي گرفته مشكل خاصي نداشتم بعد از يه صبحانه ي نسبتا حسابي ... براي جلوگيري از سرما خوردگي مجدد لباس گرمتري انتخاب كردم و از در خونه اومدم بيرون ..

با اينكه وسوسه ي شديد پياده روي داشتم ولي بي خيال شدم براي اولين تاكسي دست تكون دادم و تقريبا 5 دقيقه بعد دم در شركت بودم ..

ساعت تازه 7:15 بود و ساعت كاري از 8 شروع ميشد و از مني كه هرروز حداقل ده دقيقه تاخير داشتم بعيد بود براي همين بي اختيار با لبخند كارت زدم ...

- خانوم كامياب ! ...

با شنيدن اسمم برگشتم سمت صدا ... صديقي بود ...با يه لبخند محو با ديدن من سري خم كرد و با گفتن صبحتون بخير در رو برام باز كرد ...

سلام دستپاچه اي دادم و با تعارف گفتم :

- بفرماييد خواهش ميكنم ...

سرش رو جدي تكون داد و گفت :

- بعد از شما ...

بيشتر از اين جايز ندونستنم و با گفتن ببخشيد آرومي از وارد شدم و بلافاصله با گفتن با اجازتون رفتم سمت اتاقم كه دوباره صدام زد ..

- بله ؟

- بهترين الحمدالله ؟

- بله .. ممنونم

سري تكون داد و با دست اشاره زد كه ميتونم برم ...

بعد از بستن در اتاقم بي اختيار نفسم رو دادم بيرون .. رياست برازندش بود ...

با اين فكر اخم كوتاهي كردم و سعي كردم فكرم رو به سمت پرونده هاي رو ميزم كه تلنبار شده بود معطوف كنم .. با انيكه توي زيگورات داشتم بر خلاف رشتم كار ميكردم و از كار دفتري هم چندان خوشم نميومد ولي راضي بودم و اميد داشتم با نشون دادن خودم بتونم به قسمت هاي مرتبط تر منتقل شم ..

 

 

اين كه اونروز كلا كبكم خروس ميخوند برا ي خودمم عجيب بود نميدونم شايد به اين خاطر بود كه بعد از چند روز كسالت بار از خونه بيرون اومده بودم ...

موقع ناهار طالبي سركي به اتاقم كشيد و با لبخند هميشگيش گفت :

- بهترين خانوم مهندس ؟

به تبع لبخند اون منم خنديدم و گفتم :

- آره .. خيلي بهترم ...

شونه اي بالا انداخت و گفت :

- والا منم سه روز ميرفتم مرخصي خوب بودم ... ميگم خانوم مهندس يه دوتا عطسه ام تو صورت من بكن ...

از حرفش بعد از مدت ها قهقه ي بلندي زدم ..و از زور خنده اشك تو چشمام جمع شد ...

با صداي سلام طالبي در حالي كه داشتم اشك گوشه ي چشمم رو پاك ميكردم حواسم رفت سمت در كه با ديدن صديقي .. اونقدر هول از روي صندليم بلند شدم كه پام به پايش گرفت و خوردم زمين ...صحنه اونقدر سريع اتفاق افتاد و عجيب بود كه من دوباره شروع كردم به خنديدن و موقعي به خودم اومدم ديدم صديقي و طالبي هردو با ترس و تعجب بالاي سرم ايستادن ...نگاه پر از خندم رو از طالبي گرفتم و با شرمندگي تصنعي اي به صديقي نگاه كردم ...

كه خيلي جدي گفت :

- خوبيد ؟

لحن صداش كاملا آمرانه بود و من كه انگار موقعيت خودم رو فراموش كرده بودم .. به خودم اومدم و با لحن خودش تشكري كردم و بلافاصله از جام بلند شدم ..و سرم رو به تكوندن خاك پشت مانتوم گرم كردم ...

- بعد از ساعت كاري توي دفترم منتظرتونم !!!

براي يه لحظه خيره شدم بهش ... فكش منقبض شده بود و نگاهش بي نهايت حدي ...

به نشانه ي مثبت سرم رو تكون دادم كه گفت :

- نشنيدم خانوم مهندس !!!!

لب تر كردم و با عصبانيت فروخورده اي گفتم :

- بله جناب رئيس!!!!!

مخصوصا از اين كلمه استفاده كردم .. اما برخلاف انتظار آروم سر تكون داد و از در رفت بيرون ...

با رفتن اون طالبي نگران اومد جلو و گفت :

- خوبي خانم مهندس ؟

لب پايننم رو جويدم و گفتم :

- خوبم !! ولي مثل اينكه بعضي ها اصلا خوب نيستن !!

با ترس نگاهي به در كرد و گفت :

- آره ... اخلاقشونه ...

 

به ساعت روي ديوار خيره شدم ساعت نزديك 6 بود و ساعت كاري يك ساعتي ميشد كه تموم شده بود .. ولي با اين حال سر خودم رو به كار گرم كرده بودم و از رفتن پيش صديقي سرباز زده بودم .. يه جورايي منتظر بوم تا از شركت بره يا مثلا يادش بره يا هر چي ..

توي همين فكرا بودم كه با تقه اي كه به در خورد بفرماييد دستپاچه اي گفتم ..

با ورود مستخدم شركت ...نفسم رو آروم دادم بيرون ..

- سلام ببخشيد خانوم مهندس فكر ميكردم نيستيد ميرم بعدا ميام ..

لبخندي زدم و گفتم :

- نه نه .. ديگه داشتم ميرفتم ..

ميزم رو مرتب كردم و كيفم رو برداشتم و راه افتادن سمت در .. هنوز از در خارج نشده بودم كه دوباره رو كردم سمت مستخدم و گفتم :

- شاپور خان آقاي رئيس رفتن ؟

مرد شونه اي بالا انداخت و گفت :

- فكر كنم ... ولي مطمئن نيستم .

با اين حرف خيالم راحت شد .. و كيفم رو روي شونم جابجا كردم و سلانه سلانه رفتم سمت .. هنوز دستم به دستگيره ي در نرسيده بود كه با صداي صديقي ميخكوب شدم ...

- فكر ميكنم قرار بود ساعت 5 تو دفتر من باشيد ...

براي يه لحظه قلبم از حركت ايستاد ... نفسم رو محكم دادم بيرون و برگشتم سمتش ..

- ترسوندين من رو ....

اخم داشت و سرش پايين بود !!! يه دستش توي جيب شلوارش و با دست ديگش داشت با سوئيچش بازي ميكرد..

- روز اول بهتون گفتم .. اينجا يه سري قواني خاص داره !! گفتم يا نگفتم ...

اين پا و اون پا كردم و گفتم :

- بله گفته بوديد ...

- پس چرا قوانين رو نقض ميكنيد ؟

كلافه لب پايينم رو جويدم و گفتم :

- من چه قانوني رو نقض كردم ؟

با همون اخم سرش رو اورد بالا و گفت :

- اينجا كارمند زن نداريم ! همه مردن ! عين سرباز خونه ... و درست نيست ...درست نيست خنده ي تنها كارمند زن تا هفت تا اتاق اونورتر بره !!!!! فكر ميكنم اينو يه دختره 18-19 سالم ميدونه !!!!

اونقدر از طعنه ي توي كلامش عصباني بودم كه اگه رئيسم نبود!! اگه بهم لطف نكرده بود و استخدامش نبودم با كيفم ميزدم توصورتش ... ولي ساكت موندم و تمام حرصم رو سر دسته ي كيفم خالي كردم .... و با لحني كه سعي ميكردم آروم باشه گفتم :

- ببينيد جناب صديقي .. من نميخوام كارم رو توجيه كنم !!! ولي توي اي سه ماه شما جز اين مورد رفتار خلاف عرفي از من ديديد ؟

براي چند ثانيه عميق تر به صورتم خيره شد و سرش رو به نشونه ي نفي تكون داد ...

- منم آدمم .. مثل همه ي كاركناي ديگتون ... مه هروز چند باره قهقهي مزنن و گاهيم حرف هاي مردونه كه ... بگذريم !!!! خلاصه ميكنم خنده زن و مرد نداره !!!!

يه قدم اومد جلوتر و گفت :

- خانوم كامياب ... همه ي حرف هايي كه زديد صحيح ! اما من اين حرف رو در راستاي توبيخ نزدم ...نميخوام ..

احساس كردم كه نميتونه درست حرفش رو بزنه .. براي همين گفتم :

- راحت باشيد مهندس ...

نفسش رو داد بيرون و باز نگاش رو به سراميك هاي زمين دوخت و ادامه داد :

- اينجا بجز من و آقا طالبي كسي ز زندگي شخصي شما چيزي نميدونه ... من و آقاي طالبي شمارو ميشناسيم ... ولي ممكنه خيليا نشناسن ..دوست ندارم .. كسي به هر دليلي براتون مزاحمت ايجاد كنه ... توي اين شركت مسئول رفتار كاركنان منم !!! نميخوام شرمنده ي رفتار نادرست كسي نسبت بهتون باشم ...

براي يه لحظه از حرفاش كم مونده بود شاخم در بياد ... براي يه لحظه .. فقط يه لحظه حس خوب امنيت از دلم گذشت ولي با يادآوري اسم فاميلش .. جاي لبخند محو اخم عميقي اومد ...كه باعث شد كمي نزديك تر بشه و با لحن آرومي بگه :

- حرفام ناراحتتون كرد ؟

چشم از زمين گرفتم با همون اخم خيره شدم تو چشماش ...چشماي طوسي تيره اش ...

چشمايي كه با وجود شباهت زياد به چشماي عموش ولي گستاخي اون هارو نداشت ...

انگار زياده روي كرده بودم چون تك سرفه اي كرد و بلافاصله نگاهش رو از من دزديد و با گفتن :

- تارك شده .. اگه ميخواين برين مسئله اي نيست ...

پشتش رو به من كرد و بلافاصله تو پيچ راهرو گم شد ...

با رفتش تازه به خودم اومدم .. چي كار كرده بودم ؟؟؟!! خودمم درست نميدونستم ...

كلافه دستي به مقنعه ام كشيدم و از در خارج شدم ...

------------

 

به محض خارج شدن از ساختمون شركت با خوردن سوز سرما به گونه هام تاره فهميدم چقدر داغ شدن ... از كاري كه ناخواسته كرده بدم اونقدر عصبي بودم كه بي اختيار با نوك كفشم ضربه ي محكمي به سنگ جلوي پام زدم ... و نفسم رو محكم دادم بيرون و پياده راه افتادم سمت خونه ...

به محض ورودم با ديدن چراغ چشمك زن پيغام گير .. قبل از اينكه لباسم رو از تنم بيارم دكمه رو پلي رو فشار دادم و بعد مشغول شدم :

 

You have 1 new message

بلافاصله بعد از صداي بوق صداي پر از اضطراب مريم تو خونه پيچيد :

 

امروز باهاش حرف زدم ... هرچي ازم خواستي رو بهش گفتم !!

پري عصباني بود ... ميترسم از اين عصبانيتاش ...

مدام ميگفت منظورش از زندگيه جدي چيه ؟؟؟

پري ..

حس خوبي ندارم !!!

اومدي بهم حتما زنگ بزن !

End of final message

پوزخندي زدم و دستم رو از دكمه هاي مانتوم گرفتم و نشستم روي مبل تك نفره ي بغل تلفن ...

- كه منظورم از زندگيه جديد چيه ...

نميدونم چرا با تكرار اين جمله بي اختيار ياد صديقي و نگاه امروزم افتادم ...

فكر مزخرفي كه از ذهنم گذشت رو پس زدم ....و دست بردم و گوشيم رو از توي كيفم در آوردم و براي مريم پيغام زدم :

 

" امشب خيلي خستم فردا بهت زنگ ميزنم .. بوس"

****

يك هفته اي از آخرين برخورد مستقيمم با صديقي گذشته بود و بد از اون نگاه مسخره هم من و هم شايد يه جورايي اون سعي كرده بودي كمتر با هم روبرو شيم و مكالماتمون از يه سلام عليك جزئي تجاوز نكرده بود ...

توي اين مدت هر شب تقريبا با مريم در تماس بودم و بلا استثنا هر شب حس بدي كه توي دلش بود رو بهم گوشزد ميكرد وجوري كه كم كم فكر ميكردم اگرم نميخواست اتفاق بدي بيفته حتما با اين افكار منفي مريم كه مدام داره بهم ساطع ميشه .. حتما يه خبرايي ميشه ...

اونروزم مثل هميشه وسط كارم خيره شده بودم به يه نقطه و داشم تيكه تيكه تصويرهاي وضح زندگيم رو وره ميكردم ... با ضربه اي كه به در خورد نگاه خيرم رو از ديوار گرفتم و با گفتن بفرماييد چشم به در دوختم :

با ورود صديقي .. نميدونم چرا ولي هول از جام بلند شدم ب اينكه صبح ب ديده بودم دوباره شروع به سلام و احوالپرسي كردم ...

بنظر اومد با اينكرم خنده ي كمرگي زد ... خنده اي كه دوام چند ثانيه اي بيشتر نداشت و بعد بلافاصله اشاره اي به پرونده ي توي دستش كرد و گفت :

- اين تست يه سري دستگاه جديده ... ميخواستم نتايج شبيه سازي ها رو شما بررسي كنيد ..

نميدونم چرا ولي براي يه لحظه خوشحال بودم از اينكه كاري بهم محول شده كه تخصصه اصليمه ...

براي همين با خوشحالي تقريبا پرونده رو از تقريبا از دستش قاپيدم و بلافاصبه نگاهي بهش انداختم ...

چند ثانيه اي كه گذشت كه تازه يادم افتاد كه اون هنوز اينجاس براي همين سرم رو با طمانينه از روي پرونده هاي بالا آوردم كه ديدم با خنده ي عميقي بهم خيره شده ...

به محض اينكه نگاهم رو ديد خندش محو شد و نگاهش رو از من دزده و به پرونده انداخت ... بعدم گفت :

- مشكلي نداريد ؟ فكر ميكنيد از پسش بر بياد ..

- صددرصد !!

با رضايت سرش رو تكون داد و قبل از اينكه از در بره بيرون گفت :

- اگه كارتون رضايت بخش باشه شايد ...

يكم رفت تو فكر و بعد گفت :

- هيچي ... به كارتون برسه ...

سرم رو تكون دادم و پرونده هاي ديگه رو كنار زدم و مشغول شدم ...

 

****

با درد كمرم به خودم اومدم با خميازه كش و قوسي به بدنم دادم و نگاهي به ساعت انداختم با ديد 8 شب ... خميازم رو نصفه قورت دادم و به سرفه افتادم ...

قصدم اين بود نتيجه ي كار رو تا وقت اداره تحويل بدم ...كارم تموم تقريبا تموم شده بود ...ولي فكر نميكردم اينقدر طول كشيده باشه ...

سريع خيلي نگاهي به برنامه ها و گزارشي كه نوشته بودم انداختم ... بلافاصله همرو روي يه سي دي ريختم و در حاليكه تقريبا مطمئن بودم صديقي تا الان رفته از اتاق اومدم بيرون ...

خدارو شكر هنوز تك و توك آدم توي شركت بودن ....و همين اميدم رو براي بودن صديقي بيشتر ميكرد براي همين قدمام رو سريع كردم و به محض پيچيدن توي راهرويي كه اتاقش قرار داشت محكم خوردم به يكي و كاغذ ها و سي دي گزارشم پخش زمين شد ..

ازونجايي كه حس ميكردم تقصيره خودم بوده موهام رو كه ريخته بود توي صورتم كنار زدم با معذرت خواهي به شخص روبرو نگاه كردم ..

با ديدن صديقي و نگاه متعجبش هول شدم و گفتم :

- م ..من ... ببخشيد نديدمتون ....

نگاهش رو سريع از صورتم گرفت و سرش رو با متانت پايين انداخت و با گفتن :

- نه تقصير منم بود

زانو زد و مشغول جمع كردن كاغذ هاي روي زمين شد ...

من كه تازه از بهت در اومده بودم با گفتن :

- اوا شما چرا ...

سريع نشستم و هردو مشغول شديم ...

با تموم شدن كاغذا هردو سر پا روبروي هم ايستاديم كه كاعذ هارو گرفتم سمتم و گفت :

- تا اين ساعت شركت چيكر ميكنيد ؟

تشكري كردم و در حالي كه دشتم مرتبشون ميكردم سي دي رو از لابلاشون در آوردم و و گرفتم سمتش و گفتم :

- گزارش كاري كه ظهر بهم داديد...

با ديدن سي دي دوسه بار نگاهش رو بين من و سي دي چرخون و بعد با تعجب گفت :

- به اين زودي؟

لبخندي زدم و دوباره همون دسته مويي كه ريخته بود توي صورتم رو كنار زدم و گفتم :

- من كاري رو دوست داشته باشم زود انجام ميدم ...

خنده ي آرومي كرد و با لحن پر شيطنت اما موقري گفت :

- پس اون پرونده ي شركت فراسو رو كه 1 ماه پيش دادم بهتون كار مورد علاقتون نيست نه ؟

با خجالت نگاهي بهش كردم و گفتم :

- نه بخدا جناب صديقي .. يعني .. چيزه ...

لبخندش عميق تر شد و گفت :

- عجله اي نيست خانوم ... تا آخر اين ماه فرصت هست اين رو هم من مطالعه ميكنم اگه مشكلي بود خبرتون ميكنم ...

دوباره لبخند محوي زدم با گفتن پس با اجازتون خداحافظي سر سري كردم و با قدم هاي تند دور شدم ...

تقريبا ساعت 8.5 بود كه از ساختمون اصلي شركت خارج شدم.. شباي زمستون ازونجايي كه خيابون خلوت بود يكم ميترسيدم پياده برگردم ... بخصوص كه اونشبم به خاطر خرابي يكي از تير هاي چراغ برق كل برق خيابون قطع شده بود براي همين راهم رو كج كردم و اومدم برم اون سمت خيابون تا با تاكسي برم كه با صدي آشنايي ميخكوب شدم :

- به به ....پرتو خانوم ....

 



roman پرتو (13)
roman پرتو (13)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك شمع Candle

عكس متحرك شمع Candle

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك شمع Candle
عكس متحرك شمع Candle
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان مي گل

رمان مي گل

وقتي در تاكسي و باز كرد و ازش پياده شد صداي جيغ جيغ 2 تا دختر كه ظاهرا پشت شمشادها داشتن دعوا ميكرد توجهش رو جلب كرد...نگاهي به نگهباني انداخت و از اينكه مش قاسم با اين سر و صدا بيرون نيومده تعجب كرد سريع به سمت چمدونش كه راننده اون و بيرون گذاشته بود رفت.پول ماشين و حساب كرد و به راننده كه تلاش ميكرد بفهمه چه خبر گفت كه ميتونه بره!
چمدون و برداشت و به سمت نگهباني رفت...وقتي رسيد تو پياده رو ديگه ميتونست اون 2 تا رو ببينه كه يكيشون به زور قصد داشت اون يكي و با خودش ببره....به در نگهباني زد...اما كسي نبود..در هم قفل بود..چمدون رو گذاشت كنار در و به سمت اون 2 تا رفت!
دختري رو كه تلاش ميكرد اون يكي و با خودش ببره پرت كرد اونور...هر دو شوك زده بهش نگاه كردن!
اما دختر كوچكتر كه حسابي ترسيده بود پريد تو بغلش و گفت:آقا تورو خدا..توروخدا...نذاريد من و ببره!اقا تورو خدا!
شهروز در حالي كه نا خواسته دختر و تو بازوهاش گرفته بود رو به دختر بزرگتر گفت:چيكارش داري؟براي چي جلو در خونه من اومدي؟
ترگل كه از ديدن شهروز جا خورده بود شالش و رو سرش كشيد و گفت:برگشتي؟
با اخم هميشگيش و صداي سرد و بي روحش گفت:ازت پرسيدم چيكار داريش؟چرا جلو در خونه من جيغ و داد راه انداختيد؟
در حالي كه دست دختري كه تو بغلش بود و گرفت رو به ترگل گفت:پاشيد بريم تو خونه!اينجا درست نيست!
دختر كوچكتر كمي ترسيد...اما يه حس دروني بهش ميگفت پيش اين مرد غريبه امنيتت بشتر هست تا پيش خواهرت!
وقتي به نگهباني رسيدن مش قاسم اومده بود..اومد بيرون و با شهروز سلام و احوالپرسي كرد!
-مش قاسم چمون من و بيار!
-چشم آقا
شهروز دست دختر و رها كرده بود اما اون هم قدم باهاش راه ميرفت..انگار ميترسيد ازش عقب بيافته و خواهرش ببرتش.
با اسانسور شيشه اي بالا رفتن تا آخرين طبقه....مش قاسم چمدون و گذاشت پشت در و گفت:امري نيست آقا؟
-نه مش قاسم دستت درد نكنه!
كارت و گذاشت تو در و در با صداي بوق و سبز شدن چراغ روي دستگيره باز شد!
ايستاد كنار در رو به اون دو تا گفت:بريد تو!
ترگل كه انگار 100 ساله داره اونجا زندگي ميكنه رفت تو شالش و پرت كرد رو يكي از مبلها و در حالي كه دكمه مانتوش و باز ميكرد گفت:فكر نميكردم ديگه تو اين قصر پا بزارم!
شهروز دست اون يكي دختر و گرفت و كشيد تو خونه و در و بست.
رفت سمت يخچال و در حالي كه مخاطبش ترگل بود گفت:بار آخرته, خيالت راحت!اين خواهرته؟
ترگل نشست رو يكي از صندليهاي بار كنار اپن و گفت:خوب يادته!!آره ميگل!
شهروز 2 تا ليوان گذاشت رو اپن و به ميگل كه هنوز دم در ايستاده بود و با وحشت نگاهشون ميكرد رو كرد و گفت:بشين!
و به كاناپه بزرگ صدري رنگ مخملي نزديك به مي گل اشاره كرد!

چنان تحكمي تو صداش بود كه مي گل بدون هيچ اعتراضي نشست و خيره شد به اونها!
شهروز كنترل سينما خانواده رو برداشت و پلي كرد..آهنگ ملايم فرانسوي شروع كرد به خوندن!
مقداري اب البالو ريخت تو ليوانها!
ترگل:تو هنوزم تو خوردن اون دسترنج زكرياي رازي خسيسي؟
-چيكارش داري اين و؟(با چشم به مي گل اشاره كرد)مگه اونبار بهت نگفتم تا خودش نخواسته حق نداري دنبال خودت راش بندازي؟
كلا هميشه اينجوري بود.....هميشه سوال ميپرسيد! چيزي و جواب نميداد..مخصوصا با دخترهايي كه پيشش ميومدن.اينطوري رفتار ميكرد...در واقع با اون همه دختري كه دور و برش بود اگر ميخواست به سوالهاشون جواب بده زندگيش و بايد لو ميداد....اينقدر كلاس و شخصيت و پول هم داشت كه با همين اخلاق گندش باز همه خواهانش باشن.!
ترگل كلافه دست هاش و تكون داد و با تحكم گفت:من نميتونم خرجش و بدم...خودش بايد بره در بياره...به من چه؟؟؟من خودم ذليل اين پسر اون پسر كنم كه خــــــــــــــانوم. خانومي كنه درس بخونه دكتر و مهندس و كوفت و زهرمار بشه؟؟به من چه؟
-اين همه پول در مياري مگه اين چقدر خرج داره؟
-كودوم همه پول؟همش خرج ميشه!
-كمتر عياشي كن...خرج نميشه...بعدم...اين همه جا بايد در خونه من دعوا كنيد؟
-خودمم نفهميدم كجاييم .در رفت دويدم دنبالش. تورو ديدم تازه فهميدم اينجاييم!
-ترگل...اين دختر دلش نميخواد اين كارو بكنه...بزار درس بخونه....
يهو بلند شد و داد زد:من ندارم پول مدرسه و كتاب و دفتر و كوفت و زهرمار بدم!نصف اجاره خونه اي كه توشه رو بايد جور كنه بده...من حاليم نيست...نميتونه..هري!
جمله اش كه تموم شد صورتش سوخت...شهروز چنان كوبيد تو صورتش كه تا چند ثانيه نفهميد چه اتفاقي افتاده...بعد با صداي داد شهروز به خودش اومد!
-دفعه ديگه تو خونه من صدات و بندازي سرت من ميدونم و تو...عوضي آشغال!خودت كه شرافت نداري....نميتوني يه كم غيرت و جمع و جور كني بزاري خواهرت با شرافت زندگي كنه؟
ترگل به سمت مانتوش كه كنار مي گل افتاده بود رفت...برش داشت و روي تاپ دكلته اي كه تنش بود تنش كرد...دست مي گل و گرفت و گفت:بريم!
-كودوم قبرستون ميخواي ببريش؟
-واسه اين خوب پول ميدن!
بغض مي گل سر باز كرد..احساس كرد شكست!
-منم پول ميدم..چقدر ميفروشيش؟
برق از چشمهاي ترگل رد شد!
-ميدونستم خوش سليقه اي!
-گفتم چند ميفروشيش؟
ترگل در حالي كه دكمه هاش و باز ميكرد اومد و دوباره روي صندلي بار شست و گفت:تو رامش كن هر چقدر باهاش حال كردي همونقدر بده!



رمان مي گل
رمان مي گل
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك الفباي انگليسي Alphabet

عكس متحرك الفباي انگليسي Alphabet

 

    

   

    

    

     

   

     

   

 

   

   

     

     

    

 

     

     

     

     

   

   

   

         

 

     

     

     

         

     

     

     

     

      

    

     

 

 

عكس متحرك الفباي انگليسي Alphabet
عكس متحرك الفباي انگليسي Alphabet

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان تاريك است

رمان تاريك است

ياس نفس خسته اي كشيد و زير لب گفت :
_ يه جورايي ...
ستاره از جايش بلند شد و در حاليكه كنار ياس مينشست با كنجكاوي پرسيد :
_ چه جورايي ؟!
و وقتي جوابي از ياس نشنيد حدسش را بلند بيان كرد :
_ بلايي سرت آورده ؟! ...نكنه به زور بهت نزديك شده ؟!
ياس صورتش را در هم كشيد و جواب داد :
_ نزديك نشده ....ميخواست نزديك بشه ، ديشب ! ... ولي بهش اجازه ندادم .....زده به سرش ...كلافه م كرده ...
_ رفتي پيش مشاور ؟!
ياس چپ چپ نگاهش كرد ،
_ معلومه كه نه ...
_ اما بايد بري ....اين مشكل خود به خود حل نميشه .
ياس كه تمايلي براي ادامه ي اين بحث نداشت با كلافگي اي كه در حركاتش مشهود بود از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت . ستاره هم پشت سرش راه افتاد ... ياس در حاليكه زير كتري را روشن ميكرد پرسيد :
_ چايي ميخوري ؟!
ستاره به يخچال تكيه كرد و جواب مثبت داد ، اما قبل از اينكه لب باز كند و بخواهد زير زبان ياس را بكشد ، ياس به سمتش چرخيد و با لبخندي كه سعي ميكرد طبيعي جلوه كند پرسيد :
_ تو چه خبر ؟!
ستاره شانه اي بالا انداخت :
_ خبري نيست ... از وقتي امتحانام تموم شده ول ميچرخم ...
ياس استخاره براي پرسيدن سوال اصلي اش را كنار گذاشت و پرسيد :
_ راستين كي ميره ؟!
ستاره چند لحظه با تعجب نگاهش كرد و جواب داد :
_ پس فردا شب ...
_ و وقتي برگرده بينايي شو بدست آورده ؟!
_ اميدواريم كه اينطور بشه ...
ياس غرق در افكارش زمزمه كرد :
_ خوبه ...
بعد از چند لحظه كه حركت ديگري از ياس سر نزد ستاره انگشتانش را جلوي صورت ياس تكان داد و گفت :
_ كجا رفتي يهو ؟!
ياس تكاني خورد و خيره در چشمان ستاره با جديت گفت :
_ ميخوام يه بار ديگه ببينمش ...
و قبل از اينكه ستاره شگفتي اش را از اين تصميم ابراز كند ادامه داد :
_ شايد اين كار كمكم كنه ....ميخوام براي آخرين بار ببينمش و باهاش وداع كنم ...وقتي از امريكا برگرده و بتونه ببينه ديگه نميتونم ...اين آخرين فرصتمه ستاره ...من خيلي فكر كردم ، شايد اگه باهاش خداحافظي كنم از فكرم بره بيرون ...
ستاره صادقانه گفت :
_ مطمئن نيستم ايده ي خوبي باشه ....خصوصا حالا كه ميبينم با داريوش مشكل داري .
ياس با التماس به ستاره خيره شد ،
_ فقط يه بار ! ... ميخوام فراموشش كنم .
ستاره دستش را گرفت و قبل از اينكه اشكهاي جمع شده در چشمهاي ياس جاري شود گفت :
_ اگه فكر ميكني كمكت ميكنه ...باشه .
و با ترديد اضافه كرد :
_ با چه بهونه اي ميخواي بري ببينيش ؟!
_ منظورت چيه با چه بهونه اي ؟! ... من ياسم !
ستاره با چشمهاي گرد شده جواب داد :
_ هشت ماهه كه من ياسم ! ... اون در جا ميفهمه تو كس ديگه اي هستي .
_ جوري رفتار ميكنم كه نفهمه ...
_ منظورت چيه كه جوري رفتار ميكني كه نفهمه ؟! ... از هر چي هم كه بگذريم صدامون ...
ياس حرفش را قطع كرد :
_ به من اعتماد كن ....از پسش بر ميام ...
ستاره شانه اي بالا انداخت و گفت :
_ باشه ...بپا ضايعمون نكني ... در ضمن نيما هم به هيچ عنوان نبايد بفهمه .
_ اينكه نيما نفهمه ديگه كار خودته ... يه جوري سرشو گرم كن .
ستاره با حالت متفكري گفت :
_ باشه ... من بيرون از خونه معطلش ميكنم و بهت خبر ميدم تا تو بري پيش راستين ... ولي فردا نميشه ، چون فردا با راستين قرار دارم و نيما هم خبر داره ، واسه همين مجبورم خودم برم ...اگه فردا بري راستين مشكوك ميشه كه چرا دوبار رفتي ....روز بعدش يه ساعتي سر نيما رو گرم ميكنم تو برو راستين و ببين ...
_ اما روز بعدش كه گفتي پرواز داره !
_ شبش پرواز داره ....حدود ساعت 8 ....يه ساعتي از روز برو .
_ باشه ....ممنونم ستاره .
ستاره با لبخند جواب داد :
_ اميدوارم واقعا مشكلت اينجوري حل بشه .
ياس در حاليكه فنجان ها را روي ميز ميگذاشت زمزمه كرد :
_ خودمم مطمئن نيستم ...
_ نگران نباش اگه هيچ راهي جواب نداد و روابطتون درست نشد طلاقو كه ازت نگرفتن ، خودتو آزاد كن ...
ياس كتري را با حركتي عصبي روي كابينت كوبيد و به سمت ستاره برگشت ،
_ من هيچوقت ازش طلاق نميگيرم ...هيچوقت ! ... با آبروي خانواده م بازي نميكنم ، كاري نميكنم كه روم نشه تو روشون نگاه كنم .
ستاره كه اينهمه مطيع بودن را در ياس باور نميكرد به او تشر زد :
_ وقتي هنوز با داريوش ازدواج نكرده بودي هم همينو گفتي ، بهت گفتم اگه دوستش نداري تا هنوز دير نشده باهاش به هم بزن گفتي نه آبروي پدر و مادرم به خطر ميوفته ....حالا ببين كجا وايستادي و تو چه شرايطي هستي ؟! ...اولين اشتباه و اونجا كردي و حالا داري اشتباهتو ادامه ميدي ...اگه ميگفتي به طلاق فكر نميكني چون دوست داري اين زندگي رو نجات بدي خيلي هم تشويقت ميكردم ولي وقتي ميگي به خاطر خانواده ت ... واقعا ميمونم بهت چي بگم ....پس خودت چي ؟! ... اين وسط همه ي اميدم به داريوشه كه شايد اون جنمشو داشته باشه و بتونه اوضاعتونو درست كنه و گرنه خودت كه هيچي ! هنوز تكليف خودتو نميدوني ...يه قدم واسه خودت بر نميداري ... اما نترس اگه همين وضعيت ادامه داشته باشه ديگه اين تو نيستي كه آبروي خانواده تو به خطر ميندازي ...اون طلاقت ميده ...
ياس لبخند كجي زد و گفت :
_ اون هيچوقت همچين كاري نميكنه ...خودش ديشب وسط دعوا گفت اگه فكر ميكني با اين كارات طلاقت ميدم كور خوندي ، تا آخر عمرم طلاقت نميدم ...
_ چون دوستت داره اينو گفته ...تو هم يه كم آدم باشو دوستش داشته باش ...
ياس سرش را پايين انداخت و زمزمه كرد :
_ دارم سعي خودمو ميكنم ...اما تا وقتي فكر راستين تو سرم باشه نميشه ...اول بايد راستين برام تموم بشه .
_ فكر ميكني اگه ببينيش برات تموم ميشه ؟!
ياس با چشمهاي خيس خيره در چشمهاي ستاره صادقانه جواب داد :
_ نه ...فكر ميكنم وقتي از آمريكا برگرده و بينايي شو بدست بياره ديگه شانس دوباره ديدنشو ندارم ، چند وقتيه بي اراده فقط به اين موضوع فكر ميكنم...ميخوام براي آخرين بار ببينمش ...نميخوام تا آخر عمر حسرت يه بار ديگه ديدنشو بخورم ... به اين دليل ميخوام ببينمش ...همه ي اون بهانه هايي كه واسه ت آوردم چاخان بود ....حالا با اين تفاسير هنوزم كمكم ميكني ؟!
ستاره كه از حرفهاي ياس و ديدن وضعيتش متاثر شده بود سري و تكان داد و زير لب گفت :
_ كار درستي نيست ...
ياس لبخند تلخي زد و گفت :
_ به قول خودت من هميشه اشتباه ميكنم ...حق داري نخواي تو اشتباهاتم كمكم كني ...
ستاره چند لحظه متفكرانه نگاهش كرد و بعد گفت :
_ قول ميدي بعد از اينكه راستينو ديدي به داريوش هم فرصت بدي ؟
ياس آهي كشيد و گفت :
_ همه ي سعيمو ميكنم ...تو فكر كردي خودم نميخوام روابطمون خوب بشه ؟!
_ فقط خواستن مهم نيست ...بايد يه حركتي هم بكني ...
نفس عميقي كشيد و خيره در چشمهاي ياس ادامه داد :
_ قرار پس فردا رو رديف ميكنم ...


*****
نفس عميقي كشيد تا هواي آلوده ي شهر را وارد ريه هايش كند ، امروز و فردا را وقت داشت تا هواي وطن را در ريه هايش ذخيره كند . فكر كرد حيف كه ريه ها حافظه ي بلند مدت ندارند . اگر داشتند ناحيه اي را سراغ داشت كه دوست داشت هواي آن ناحيه را تا ابد در حافظه ي ريوي اش ذخيره كند ، ناحيه اي كه طول و عرض جغرافيايي اش حول يك فرد قرار ميگرفت . فردي كه قرار بود بعد از روزها دريغ كردنِ خود از او ، حالا امروز به ديدنش بيايد ! و همين وعده ي ديدار كافي بود تا ابرهاي تيره و تار دغدغه ها و نگراني هاي مختلف دمشان را روي كولشان بگذارند و از گرد او ناپديد شوند . آرامشي كه هميشه از حضور ياس ميگرفت امروز هنوز نرسيده وجودش را پر كرده بود .
با به صدا در آمدن زنگ خانه از بالكن بيرون آمد و درب آنرا بست . اما نيما زودتر براي باز كردن در اقدام كرد و آنرا با صداي بلند به راستين هم اعلام كرد :
_ من باز ميكنم .
با ورود ستاره نيما سريع كنار گوشش زمزمه كرد :
_ تو اتاقشه ...در و باز بذار ...
ستاره به سمتش چرخيد و با شوخي گفت :
_ چه با دين و ايمون شدي !
نيما نچي كرد ،
_ ربطي به اين چيزا نداره ...ميخوام در جريان حرفاتون باشم ...
ستاره سري با سرزنش تكان داد و به سمت اتاق راستين حركت كرد . به محض ورودش به اتاق ، راستين با لحن خاصي گفت :
_ بالاخره اومدي ؟!
ستاره با خجالت به سمتش رفت و جواب داد :
_ سلام ... فكر نكن خودم نميخواستم ! شرايط جوري بود كه نميشد ...
و در دل ادامه داد : وگرنه من كه تو رو همونطور كه قبلا دوست داشتم دوستت دارم و دلم هم برات تنگ ميشه !
درست است كه شرايطي كه باعث شده بود اين مدت راستين را نبيند تا حد زيادي نيما بود اما شرايطي كه باعث ميشد اين حرف را بلند نگويد فقط نيما و ترس از عكس العملش نبود ! آگاهي خودش از احساسات راستين هم بود كه به او اجازه نميداد احساسات دروني اش را صادقانه و با صداي بلند به او ابراز كند تا مبادا راستين آنرا طور ديگري معني كند .
راستين جواب داد :
_ مهم نيست ، مهم اينه كه الان اينجايي ...خوش اومدي ...بيا بشين .
ستاره به سمت جايي كه راستين اشاره كرده بود حركت كرد و روي تخت كنارش نشست . اول راستين به حرف آمد :
_ دلم برات تنگ شده بود .
ستاره به سمت در باز اتاق نگاهي انداخت تا وضعيت نيما را ارزيابي كند ، قسمتي از هال كه بتواند اتاق را زير نظر داشته باشد ايستاده بود و لباسهايش را اتو ميكرد اما اتو بهانه بود ، زير چشمي آنها را ميپاييد . با اينحال از اين فاصله صدا به نيما نميرسيد ، مگر اينكه جايي در اتاق شنود كار گذاشته باشد ! پس با خيال راحت اظهار دلتنگي راستين را جواب داد :
_ منم دلم برات تنگ شده بود .
_ دلم برات تنگ ميشه !
_ وقتي بري ؟!...دل هممون برات تنگ ميشه ، اما به قول خودت همه تو زندگيشون يه دوره ي رياضت روحي دارن . اگه همينجوري كه خودت ميگي بهش نگاه كني كمتر دلتنگ ميشي ...
_ درسته ، اين چيزا مهم نيست ...اينبار خودم ميخوام اينكار و بكنم ...ميخوام جايگاهمو تو زندگي مشخص كنم تا مثل الان بين دنياي آدمايي كه ميبينن و نميبينن سرگردون نباشم ...
با لبخند دست ستاره را گرفت و بحث را به سمت ديگري كشاند :
_ كاش ميشد تو ساكم جات كنمو قاچاقي ببرمت اونور ... به تو بيشتر از اون دكتراي اجنبي احتياج دارم .
ستاره چند لحظه راستين را نگاه كرد و فكر كرد ياس عاشق كم كسي نشده ، يا به عبارت ديگر بيخود نيست كه عاشق راستين شده چون راستين پتانسيل اينكه ديگران را عاشق خودش كند را داشت . پس چرا خودش به جاي اينكه عاشق راستين شود عاشق نيما شده بود ؟! ...سرش را به سمت در اتاق چرخاند و به نيما كه با ابروهاي گره خورده به اون نگاه ميكرد نگاه كرد ، بي اختيار لبخندي به رويش پاشيد . نبايد براي اين موضوع دنبال دليل منطقي ميگشت ،مسئله ي رياضي كه نبود ! اگر هم بود دامنه ي عشق تعريف نشده بود !
دوباره به راستين نگاه كرد و در جوابش گفت :
_ ميخواي منم ببري اونور رياضت بدي ؟! ....خودم اينجا كم رياضي ميخونمو رياضت ميكشم ؟!
راستين با صداي بلند خنديد . چند لحظه به شوخي و گفتگو با هم گذراندند . نيما هم اينبار مزاحمشان نشد ، گرچه ديدن اينكه راستين دست ستاره را گرفته است اعصابش را تحريك ميكرد اما قدمي جلو نگذاشت و عصبانيتش را سر پيراهني كه زير دستش اتو ميكرد خالي كرد و اينقدر اتو را محكم روي آن ميكشيد كه خط و چروك كه هيچ ! تار و پود پيراهن هم صاف صاف شد .
حتي وقتي ستاره با راستين خداحافظي كرد و از اتاق بيرون آمد هم نيما محلي به او نداد ، ستاره وقتي از كنار نيما رد ميشد طوري كه راستين كه پشت سرش مي آمد صدايش را نشوند زير گوش نيما زمزمه كرد :
_ بسه صاف شد ...
نيما فقط نگاه خطرناكي به او انداخت و ستاره هم با چشمكي به راهش ادامه داد .
راستين بعد از اينكه در را پشت سر ستاره بست به آن تكيه داد و با صداي بلند گفت :
_ ازم فاصله ميگيره ...
نيما با حيرت به سمتش برگشت و با پوزخند گفت :
_ شما كه دست همو گرفته بودين...ديگه چه فاصله اي ؟!
راستين با تعجب سرش را به سمت نيما چرخاند و نيما از سوتي اي كه داده بود چشمهايش را با فشار بست و توجيه كرد :
_ از كنار اتاق كه رد ميشدم ديدم ...
راستين از در فاصله گرفت و گفت :
_ كلي گفتم ...ديواري كه بينمون كشيده رو حس ميكنم ....
و با لبخند ادامه داد :
_ وقتي برگشتم يا اين ديوار و خراب ميكنم ... يا خودم چند تا آجر ديگه ميذارم روش !
نيما گيچ نگاهش ميكرد . خشمش هم به قوت خود باقي بود .
و اين خشم تا فرداي آنروز هم همچنان باقي بود ، طوري كه ستاره هر چه اصرار ميكرد همديگر را ببينند بهانه ي كار مي آورد و در خواستش را رد ميكرد . ستاره هم كه به ياس قول داده بود آنروز ساعتي سر نيما را گرم كند تا ياس موفق به ديدن راستين شود تا عصر موفق به اين كار نشد و نهايتا ساعت 4 بعد از ظهر بود كه مجبور شد خودش به آژانس برود تا مواظب باشد كه نيما سرزده به خانه نرود و تلفني به ياس اطلاع داد كه حالا ميتواند به آدرسي كه به او داده برود و از او خواست هر وقت انجا را ترك كرد به او خبر دهد تا نيما را آزاد كند .
پشت در آژانس نفس عميقي كشيد و وارد شد . ميخواست از بودن نيما داخل آژانس اطمينان پيدا كند و قبل از اينكه نيما ببيندش سريع خارج شود و پشت در آژانس كمين كند تا ساعت 5 كه نيما آژانس را تعطيل كرد جلو برود و جلوي خانه رفتنش را بگيرد . اما چون اولين باري بود كه به آژانس مي آمد حتي نميدانست بايد كجا دنبال نيما بگردد . بعد از اينكه چند لحظه وسط سالن بزرگ آنجا با گيجي دور خودش چرخيد و افراد مختلف را از نظر گذراند صدايي از پشت سرش گفت :
_ ميتونم كمكتون كنم ؟!
همين كه خواست دهن باز كند و سراغ نيما را از آن خانم بگيرد چشمش در چشم نيما كه از پشت كركره هاي باز اتاقش با تعجب به او نگاه ميكرد خشك شد . سريع حرفي كه ميخواست بزند را در ذهنش عوض كرد و در حاليكه روي صندلي اي كه مقابل آن خانم در سمت ديگر پيشخوان قرار داشت مي نشست گفت :
_ در باره ي تور هاتون ميخواستم بدونم ...
زن با لبخند پرسيد :
_ تور خارجي مدنظرتون هست يا داخلي ؟!
ستاره با گيجي جواب داد :
_ آمممم.....تور خارجي ...
صدايي تمسخركنان از پشت سرش گفت :
_ آمريكا تشريف ميبريد ؟!
ستاره متعجب از اينكه نيما چطور با اين سرعت خود را به او رسانده است با صندلي كمي به سمتش چرخيد و در حاليكه سعي ميكرد خود را نبازد حالت متعجبي به خود گرفت و گفت :
_ مگه تور آمريكا هم دارين ؟!....اصلا هست يه همچين چيزي ؟!
نيما فقط چشم غره اي به ستاره رفت و رو به كارمند خانمش كه با تعجب آنها را نگاه ميكرد گفت :
_ امروز الان تعطيل ميكنيم ...
سرش را به سمت يكي ديگر از كاركنانش چرخاند و با صداي بلندي كه به او برسد گفت :
_ تعطيل كنيد ...
ستاره كه نقشه هايش داشت نقش برآب ميشد مثل فنر از روي صندلي بلند شد و گفت :
_ نه ! ... تعطيل نكنيد ....
همه با تعجب نگاهش ميكردند . به نيما نزديكتر شد و با حالت درگوشي گفت :
_ نيما تعطيل نكنيد ...من الان ميرم ...به كارتون برسيد ...
نيما با اخم به صندلي اشاره كرد و گفت :
_ بشين سرجات ...
به سمت كار كنانش چرخيد و گفت :
_ خسته نباشيد ...
كه به عبارتي معني " شرتان را كم كنيد " را ميرساند و كاركنان به خوبي مفهوم اين جمله را گرفتند و يكي يكي از جا بلند شدند و وسايلشان را جمع كردند . آرمين درحاليكه كتش را ميپوشيد به نيما نزديك شد و با خنده در گوشش گفت :
_ چرا ضايع ميكني خودتو بين بچه ها ؟! خوب باهاش ميرفتي بيرون !
نيما چپ چپ نگاهش كرد و آرمين به سمت ستاره رفت و گفت :
_ سلام ستاره خانوم ! حال شما ؟!
ستاره از جا بلند شد و با او حال و احوال كرد ، آرمين را از آن روزي كه نيما كتك خورده بود و او را به بيمارستان رسانده بود به خاطر داشت .
وقتي همه رفتند و سالن خالي شد نيما به سمت در رفت و آنرا قفل كرد . ستاره با ناراحتي گفت :
_ چرا تعطيلشون كردي ؟! ....من نميخواستم بيام تو ....فقط ميخواستم بيام داخل ببينم هستي يا نه بعد دم در منتظر باشم تا كارت تموم شه ...
نيما با عصبانيت گفت :
_ تو بيخود همچين تصميمي گرفتي ....يعني اگه من نمي ديدمت ميخواستي كز كني رو اين پله هاي كثيف بيرون تا من كارم تموم شه ، آره ؟ ...
ستاره روي صندلي چرخي زد و پشتش را به نيما كرد ،
_ پشت تلفن بهم جواب سر بالا ميدادي واسه همين اومدم اينجا ...
_ خيلي خوب ...نميگم كار بدي كردي ! فقط ميگم وقتي اومدي بيا تو ....اينكه ميگي نميخواستم بيام داخل ديگه چه صيغه ايه ؟!
ستاره با خونسردي گفت :
_ خوب حالا من اينجام و ميخوام بدونم چته ؟! چرا عين سگ پاچه ميگيري ؟!
نيما پوزخندي زد ،
_ من چيزيم نيست ...
ستاره با نگاه معني داري به او زل زد ، يعني " تا نگي مشكلت چيه هستم خدمتت" .
نيما نگاهش را از او گرفت و با حالتي عصبي چند قدم بي هدف در سالن برداشت و سپس با يك حركت ناگهاني به سمت ستاره برگشت و با چشمهاي ريز شده و ابروهايي در هم پرسيد :
_ چرا ديروز وقتي راستين دستتو گرفت هيچي نگفتي ؟!... چرا دستتو از دستش نكشيدي بيرون ؟!
ستاره با حالت شوكه اي نگاهش كرد و جواب داد :
_ منظورت چيه ؟! .... خوب دوستانه دستشو گرفته بودم ، منظوري كه نداشتم ....اين حساسيتا ديگه چيه ؟!
نيما با خشم فرياد زد :
_ واسه من دليل و برهان هاي الكي نيار ...
ستاره در اثر صداي بلند نيما تكاني خورد و با ترس نگاهش كرد . نيما چند لحظه با حالت توبيخ كننده اي به او زل زد و سپس صدايش را پايين آورد اما با همان اخمهاي در هم ادامه داد :
_ تو منظوري نداشتي ...ولي ميدوني كه اون با حالت دوستانه دستاتو نميگيره ...ميدوني كه با عشق دستتو ميگيره ....پس چرا بهش اجازه ميدي ؟!
ستاره چند لحظه با حالتي گيج سرش را پايين انداخت و به فكر فرو رفت بعد سري تكان داد و با لبخند مهرباني نگاهش كرد و به آرامي زمزمه كرد :
_ فكر كنم حق با توئه ....درست ميگي .
نيما سري به معني اينكه " معلومه حق با منه " تكان داد و پشت به ستاره ايستاد ، نفسش را فوت كرد و دو دستش را به صورتش كشيد تا كمي به اعصابش مسلط شود . ستاره با همان لبخندي كه هنوز روي لبش جا خوش كرده بود به سمت نيما رفت و روبرويش ايستاد . دستهايش را روي سينه ي نيما گذاشت تا او را وادار به نگاه كردن به خودش كند و با لبخند پر رضايتي كه روي لبش نقش بسته بود خيره در چشمهاي نيما با آرامش زمزمه كرد :

مرا از اين طوفان نترسان !
تو پر از خشم مي شوي و من
مملو از آرامش !
كه هنوز ،
جايم ميان چنگالهايت امن است .
مرا از اين پريشاني گره خورده در تارو پود قهوه اي چشمانت نترسان
هراس تو اطمينان من است !
( شاعر : ليلا )

نيما كه تا اين لحظه با قيافه اي جدي به لبهاي ستاره چشم دوخته بود و متولد شدن شعر نورسيده از لبهاي ستاره را با گوشهايش كلمه به كلمه مي بلعيد لبخند كجي چاشني جديت صورتش كرد و با شيطنتي نهفته در پس چشمانش خيره در چشمهاي ستاره زمزمه كرد :
_ اينجورياست ؟!
ستاره با همان اعتماد به نفسي كه با آن تك تك كلمات شعرش را براي نيما خوانده بود با كف دستهايش به سينه ي نيما ضربه اي وارد كرد و با اقتدار ابرويي بالا انداخت و تاييد كرد :
_ اينجورياست .
لبخند نيما عميق تر شد و ستاره را به سمت خود كشيد و بي تأمل لبهايش را بوسيد . وسط بوسه هايش با شيطنت زمزمه كرد :
_ كه اينجورياست !
ستاره قهقهه اي زد و نيما دستش را گرفت و او را به سمت دفتر خودش كشيد . او را روي كاناپه اي كه گوشه ي دفترش بود نشاند و خودش كنارش جا گرفت ، يكبار ديگر ستاره را بوسيد و بعد با تحكم امر كرد :
_ بازم برام شعر بگو ...خوشم مياد وقتي برام شعر ميگي ...زود باش !
ستاره چشمهايش را گرد كرد و دوباره با صداي بلند زد زير خنده و ميان خنده هايش گفت :
_ جاااان ؟! ....امرِ ديگه ؟!
نيما در حاليكه سعي ميكرد از خنده ي ستاره خنده اش نگيرد و جديت صورتش را حفظ كند نگاه خطرناكي به ستاره انداخت و دوبار با تحكم گفت :
_ ميگم واسم شعر بگو ...زووووود !
ستاره با صداي بلندتري به خنده اش ادامه داد و نيما با لبخند و شوق نگاهش ميكرد . بعد از چند لحظه در حاليكه نفس نفس ميزد خنده اش را تمام كرد و نگاهش را با لبخند به چشمهاي نيما دوخت . كم كم لبخندش هم خود به خود جمع شد و فقط به چشمهاي نيما زل زد ، نيما هم فقط با آرامش نگاهش ميكرد و انگشتانش را نوازش ميكرد . دقايقي طولاني فقط با نگاه با هم حرف زدند و چشمهايشان پر حرفي كرد تا اينكه بالاخره ستاره سكوت لبهايشان را شكست و همانطور خيره در چشمهاي نيما با احساس زمزمه كرد :

دلم از مردانگي ات مي لرزد
آن وقت ها كه
لطافتِ ميان انگشتانت
تنم را نوازش مي دهد
و تو همچنان
صلابت صدايت را
به رخِ ظرافت احساسم مي كشي ... !
( شاعر : ليلا )

ستاره بلد بود چطور احساساتش را به نيما نشان دهد و نيما را با به نمايش گذاشتن حجم احساساتش شگفت زده كند . به زيباترين شكل ممكن اين كار را ميكرد ! نيما گاهي احساس ميكرد در اين يك مورد از او كم مي آورد ، مثل اين لحظه كه هر كلمه يا واكنشي را در جواب احساسات ستاره قاصر ميدانست . بي خيال جستجو بين كلمات مختلف ، براي پيدا كردن كلمه اي "درخور" شد و دست ستاره را به آرامي بالا آورد و كف آنرا محكم بوسيد و صادقانه ترين كلمه اي كه در آن لحظه دم دستش بود را بيان كرد :
_ نميدونم چي بگم !
ستاره سريع جواب داد :
_ فقط هيچي نگو ... لازم نيست چيزي بگي !
و با لبخند كوچكي ادامه داد :
_ خيلي مسخره ست كه از من ميخواي واست شعر بگم ....ميدوني چرا ؟! .... چون من اين روزا همه چي رو شكل شعر ميبينم ، و اين به خاطر توئه....خودِ تو كه ...تك تك حركاتت واسه من شعره ... وجودت منو شاعر ميكنه نيما ! ...نيازي نيست بهم سفارش بدي تا واست شعر بگم !
نيما دستش را جلو برد و در حاليكه گونه ي ستاره را لمس ميكرد زمزمه كرد :
_ فقط ميتونم بگم كه خيلي دوستت دارم ... الان بيشتر از يه ثانيه ي قبل !
چند لحظه به چشمهايش اجازه داد كلماتي كه براي بيان احساساتش به ستاره هنوز اختراع نشده بودند را به چشمان او منتقل كند و بعد در حاليكه به ساعتش نگاه ميكرد ادامه داد :
_ و الان بيشتر از اون يكي ثانيه اي كه گفتم ... و الان بيشتر از اون يكي " الان "...و الان بيشتر از الاناي قبلي ...
ستاره كه گردنش را كج كرده بود و از جملات عاشقانه ي نيما لذت ميبرد با پي بردن به شوخي نيما كه ظاهرا خيال تمام كردنش را هم نداشت چشمهايش را گرد كرد و با خنده او را به عقب هول داد و گفت :
_ ديوونه ...


نيما با خنده از جا بلند شد و در حاليكه كاغذهاي روي ميزش را مرتب ميكرد گفت :
_ امروز زودتر ميرم خ
ونه ...راستين شب پرواز داره ، ميخوام بيشتر باهاش وقت بگذرونم ...
ستاره هول شد و سريع گفت :
_ نه نيما ...
و در جواب نگاه متعجب نيما توضيح داد :
_ راستين ساعت 10 پرواز داره ، كو تا 10 ؟ ... بذار يه ساعتي رو با هم باشيم بعد برو پيشش .
با التماس به نيما خيره شد . نيما با گيجي لبخندي زد و گفت :
_ ما از فردا كلي وقت داريم كه با هم باشيم ، امروز آخرين روزيه كه راستين ايرانه ...اصلا شايد كاري داشته باشه ، شايد كمكي بخواد ...
اينكه نيما به خانه برود و ياس را آنجا ببيند بدجور ستاره را ترسانده بود . از جا بلند شد و كنار نيما ايستاد ،
_ منم نگفتم نرو ! ...اتفاقا منم ميگم كه بايد بري پيشش باشي ...فقط ميگم يه ساعت ديگه برو ... من فقط يه ساعت ميخوامت ، باشه ؟!
در حاليكه با استرس پوست لبش را ميجويد با هراس به نيما خيره ماند . نيما با ترديد نگاهش كرد و يكبار ديگر صفحه ي ساعتش را از نظر گذراند و نهايتا نفسش را فوت كرد و گفت :
_ باشه ... يه كم ديرتر ميرم .
ستاره نفس آسوده اي كشيد و فكر كرد حالا بايد طوري سر نيما را گرم كند تا گذشت يك ساعت را متوجه نشود .
از آنطرف ياس كه بعد از تماس ستاره با سرعت خود را به آدرس خانه ي نيما رسانده بود حالا پشت در آپارتمان با خودش درگير بود تا بر استرسش فائق آيد و زنگ بزند . ساعتي قبل لحظات پرتنشي را با داريوش گذرانده بود ، از اينكه در مقابل همه چيز اينقدر ضعيف جلوه ميكرد از خودش بدش مي آمد . از اينكه هميشه ميخواست كار ِ درست را انجام دهد اما نهايتا هيچوقت تا بحال يك لحظه ي خوش هم نديده بود خسته بود . هميشه دغدغه ي اين را داشت كه كار درست را انجام دهد بدون اينكه به ميل و خواسته ي خودش اهميت دهد اما نهايتا همانطور كه ستاره گفته بود هميشه كارهايش اشتباه بود ... فكر كرد حالا كه استادِ اشتباه كردن است آن هم بدون اينكه خودش به اشتباه بودن آنها واقف باشد بگذار يكبار هم يك كار اشتباه را با علم بر اشتباه بودنش انجام دهد ! بگذار يك بار بي دغدغه ي ديگران اشتباهي را كه دوست دارد انجام دهد ...اين افكار به او شجاعت فشار دادن زنگ ِ در را داد .
بعد از چند لحظه صداي راستين از آيفون بلند شد :
_ بله ؟!
ياس آب دهانش را قورت داد و به آرامي زمزمه كرد :
_ منم ...ياس !
راستين بعد از سكوت كوتاه توام با تعجبي با اشتياق جواب داد :
_ بيا تو !
در را باز كرد و خودش با عجله سر و وضعش را مرتب كرد و كنار در به انتظار ياس ايستاد . ياس با پاهايي لرزان از آسانسور بيرون آمد اما همانجا خيره به راستين خشكش زد . چه بيهوده سعي كرده بود او را فراموش كند . همين يك نگاه كافي بود تا هر چه تا بحال رشته كرده بود پنبه شود . مردي كه مقابلش ايستاده بود شايد در ظاهر با مردي كه او از 8 ماه قبل به خاطر داشت فرق هايي كرده بود اما همان بود ، با همان چشمها و همان احساسي كه به ياس منتقل ميكرد ! بي اختيار اشكش جاري شد ، بي اختيار ذهنش مشغول مقايسه ي او با داريوش شد . داريوش هيچوقت نميتوانست اين حس را با يك برخورد به اين كوتاهي به اون منتقل كند . راستين كه بو و حضورش را احساس كرده بود با لبخند گفت :
_ ياس ؟ ... چرا نمياي پس ؟!
ياس نفس عميقي كشيد و جلو رفت و زير لب سلامي گفت . تصميم گرفته بود با صدايي آرام و درگوشي و با حالت پچ پچ با راستين حرف بزند تا شايد شانس بياورد و راستين جابجايي او و ستاره را متوجه نشود . تا اينجا كه موفق بود و راستين متوجه نشده بود چون با لبخند جواب سلامش را داد و گفت :
_ اصلا انتظار نداشتم بياي ...ولي خيلي خوشحال شدم ، سورپرايز فوق العاده اي بود . خوش اومدي ...
و از جلوي در كنار رفت تا ياس داخل شود . ياس بدون اينكه توجهي به محيط جديد اطرافش نشان دهد با استرس پشت سر راستين راه افتاد . راستين چند قدم كه برداشت ايستاد و با تعجب پرسيد :
_ كفشاتو در نياوردي ؟!
ياس دستپاچه به سمت جاكفشي برگشت و با پچ پچ جواب داد :
_ آخ ببخشيد حواسم نبود ...
راستين سريع گفت :
_ نه منظورم اين نبود كه در بياري ...اتفاقا نيما كه هميشه بهت ميگه لازم نيست كفشاتو در بياري ...تو خودت اصرار داري ! ...فقط تعجب كردم كه امروز چرا ترك عادت كردي ...فكر كنم بس كه اخيرا كم مياي اينجا عادتاتو يادت رفته ...
ياس كفشهايش را در اورد و جلوي راستين ايستاد و باز هم پچ پچ كرد :
_ نه به خاطر اينه كه يه خورده فكرم درگيره ....چون داري ميري !
نگاهي به دور و بر خانه انداخت و با استرس ادامه داد :
_ كسي خونه نيست ؟!
راستين با لبخند جواب داد :
_ نه كسي نيست ...راحت باش بلند حرف بزن !


ياس لبخند عصبي اي زد و جواب داد :
_ نه من وقتي خيلي ناراحت باشم صدام در نمياد ...
راستين سرش را كج كرد ،
_ الان چرا ناراحتي ؟!
_ چون تو داري ميري ...
_ آشيه كه خودت برام پختي !
ياس قدمي جلو گذاشت و با لبخند زمزمه كرد :
_ برات خوبه ...
راستين سرش را پايين انداخت و زير لب گفت :
_ ميدونم .
ياس چند لحظه با لذت نگاهش كرد و بعد بي اراده دستش را جلو برد و به آرامي يك طرف صورت راستين گذاشت . راستين با شگفتي سرش را بالا آورد و بي حركت همانطور ماند . ياس كه براي چند لحظه موقعيتش را از ياد برده بود و در دنياي ديگري سير ميكرد يكدفعه به خود آمد و دستش را عقب كشيد و زمزمه كرد :
_ مواظب خودت باش ...
راستين نفس عميقي كشيد ، قدمي عقب گذاشت و در حاليكه به سمت مبلمان اشاره ميكرد با بهتي كه همچنان در صورتش نمايان بود تعارف كرد :
_ بيا بشين .
ياس روي كاناپه قرار گرفت و راستين با فاصله از او روي همان كاناپه نشست . راستين پرسيد :
_ چي ميخوري ؟! چايي يا آبميوه ؟!
ياس چيزي ميل نداشت اما براي اينكه با بلند شدن راستين كمي به خودش فرصت دهد تا به اعصابش مسلط شود جواب داد :
_ آبميوه لطفا ...
راستين كه از جا بلند شد ياس با نگاه دنبالش كرد . مثل يك آدم سالم مسير هال تا آشپزخانه را طي كرد ، بدون اينكه لحظه اي تعلل كند يا قدمهاي نامطمئن بردارد . سرش را به سمت آشپزخانه چرخاند و از همانجا حركات راستين در حين ليوان برداشتن و آبميوه ريختن را از نظر گذراند . اعتماد به نفس در تمام حركاتش مشهود بود . چقدر با راستين قبلي كه ميشناخت فرق كرده بود . چقدر تحسين برانگيز به نظر ميرسيد . دوباره اشك به چشمهايش هجوم آورد . از اينكه با راستين نمانده بود ، از اينكه براي داشتنش تلاش نكرده بود و هيچ ايستادگي اي از خود نشان نداده بود از خودش شاكي بود . آن وقتهايي كه هنوز داريوش برايش مثل يك هندوانه ي دربسته بود روزنه ي اميدش اين بود كه روزي داريوش ميتواند كاري كند تا راستين فراموشش شود اما حالا ديگر داريوش آن هندوانه ي دربسته نبود . هيچ عيب و ايرادي هم نداشت ، خوب ِ خوب بود . اما هنوز هم در فكر و ذهن او فقط راستين بود . حالا مثل آن موقعها روزنه ي اميدي هم نداشت . حالا او بود و پل خراب شده ي پشت سرش !
راستين داشت با ليوان آبميوه برميگشت اما او به اعصابش مسلط نشده بود كه هيچ ! حالا كنترل اشكهايش را هم از دست داده بود .سعي داشت اشكهايش را پاك كند كه راستين كنارش نشست و در حاليكه ليوان را به دستش ميداد گفت :
_ بفرماييد ...
اما صداي نفسهاي ياس تعجبش را برانگيخت . با تعجب گفت :
_ گريه ميكني ؟!
ياس ليوان را از او گرفت و در ميان گريه خنده اي كرد و گفت :
_ نه ...گريه نميكنم .
اما صدايش بدتر او را لو داد و راستين در حاليكه ابروهايش را بالا مي انداخت پرسيد :
_ چي شده ياسي ؟!
ياس ليوان را روي عسلي كنار دستش گذاشت و با صورت خيس و چشمهاي قرمزش راستين را نگاه كرد . راستين دستش را دراز كرد تا دست ياس را بگيرد اما ياس سريع و به موقع دستش را از زير دست راستين عقب كشيد ، ستاره به او گوشزد كرده بود كه نگذار دستت را بگيرد وگرنه درجا ميفهمد كس ديگري هستي . راستين كه متوجه امتناع ياس شد دستش را مشت كرد و با ابروهايي در هم سر جايش نشست . ياس با نگاهي به فك منقبض راستين ديگر نتوانست مقاومت كند و در حاليكه اشكهايش دوباره راه باز كرده بود خود را به سمت راستين كشيد و چند لحظه از نزديك نگاهش كرد . ميخواست اشتباه كند ، مگر استاد ِ اشتباه كردن نبود ؟! اراده كرده بود كه اشتباه كند ...پس بگذار دوست داشتني ترين اشتباهش را همين حالا انجام دهد ، گناه است ؟! بگذار گناه كند! ....سرش را جلو برد و گونه ي راستين را بوسيد . در حاليكه دهانش از طعم اشك شور شده بود زير گوش راستين با بغض زمزمه كرد :
_ ميدوني امروز چرا اومدم اينجا ؟! ....اومدم بگم چرا از سرم بيرون نميري ؟!....اما الان جواب سوالمو ميدونم ....چون خودم نميخوام كه از سرم بري بيرون !
راستين با حيرت به سمت ياس چرخيد . چند لحظه هيچ كلمه اي براي گفتن پيدا نميكرد ...اما بالاخره با شگفتي زمزمه كرد :
_ من فكر ميكردم ....فكر ميكردم ...فقط خودم اينطوريم ....چرا؟!....چرا زودتر بهم نگفتي ياسي ؟!
ياس دستپاچه شده بود ، گيج شده بود . خودش هم نميدانست چكار ميكند . با هق هق جواب داد :
_ كاش ميدونستي من كيم ...كاش ميدونستي چقدر نفرت انگيزم ...چشماتو باز كن راستين ...چشماتو باز كن ببين اينجا چه خبره ...
راستين سريع جلوي بقيه ي حرف ياس را گرفت و در حاليكه انگشتش را روي لبهاي ياس ميگذاشت گفت :
_ هيسسسسسس ....
سر ياس كه درست كنار گردنش بود را در آغوش گرفت و زمزمه كرد :
_ از اين حرفا نزن ... ميدوني من چقدر آرزوي اين لحظه رو داشتم ؟!
ياس سرش را عقب كشيد و چند لحظه مثل مسخ شده ها نگاهش كرد . لبخند تلخي زد و گفت :
_ تو هم منو دوست داري ؟! ....نه ! من كسي نيستم كه دوستش داري ....
راستين دستشهايش را دو طرف صورت ياس گذاشت و محكم گفت :
_ من ديوونه ي توئم ...
ياس باز هم مثل مسخ شده ها به او خيره ماند . به چشمهايي كه به ناكجا خيره بود اما مثل گذشته با تمام بي فروغيش خاصيت مسخ كردن آدمها را داشت . سرش را جلو برد و چشمهايش را بوسيد . راستين گيج و مبهوت شده بود . با گيجي لبخندي زد و گفت :
_ باورم نميشه ....من الان بيدارم ؟!
ياس نگفت بيدار نيستي ، نگفت خوابت كرده ايم . نگفت راستين بيدار شو .... حتي اجازه داد در خواب لبهاي ستاره را هم گير بياندازد ... تا ديروز ستاره جاي او را گرفته بود و حالا او جاي ستاره را براي راستين ميگرفت . راستين سريع جدا شد و با دستپاچگي گفت :
_ ببخشيد ....ميدونم بدت مياد ...ببخشيد ...
ياس فكر داريوش و خيانت به داريوش را با يك تصميم ناگهاني از ذهنش بيرون كرد ، اين تصميم كه " از داريوش طلاق ميگيرم ! .... ستاره راست گفت بود ، بايد از داريوش طلاق بگيرم ! " پس چه اهميتي داشت به كسي كه نه تعهد روحي و نه تعهد جسمي اي به او داشت خيانت كند ؟! ....انقلابي در ياس رخ داده بود . انقلابي كه تشويقش ميكرد اسب اشتباهاتش را تا ميتواند بتازاند . انقلابي كه تشويقش ميكرد اينبار فقط به خودت فكر كن ....كاري كه ميخواهي را انجام بده !...از ديگران نترس ...
اينبار او لبهاي راستين را غافلگير كرد . لبهايي كه زياد هم در شوك غافلگيري نماندند و با او همراه شدند . همراهي دو طرفه اي كه تا آنجا پيش رفت كه نهايتا ياسي كه تا دقايقي پيش ادعاي توانايي براي يك خائن تمام عيار بودن ميكرد تاب نياورد و خود را از راستين جدا كرد و از جا بلند شد . نميتوانست به داريوش خيانت كند . مال اين حرفها نبود ! دستش را روي گلويش فشار داد تا شايد از سنگيني بغضش كم كند .


اوضاع به حد كافي به هم ريخته بود و تا همينجا هم ياس به حد كافي گند زده بود و رشته ي اوضاع از دستش در رفته بود اما به صدا در آمدن زنگ خانه اوضاع را از ايني كه بود هم خرابتر كرد . ياس به محض شنيدن زنگ در جيغ خفه اي كشيد . راستين كه خودش هم از درون آشوب بود با به صدا در آمدن زنگ كمي به خود آمد و از جا بلند شد و رو به ياس كه از صداي جيغش به ترسش پي برده بود گفت :
_ چيزي نيست ياس ...آروم باش ...
ياس با چشمهايي از ترس گرد شده و دستپاچه جواب داد :
_ من نميخوام كسي منو اينجا ببينه ...
راستين با گيجي سري تكان داد و گفت :
_ خيلي خوب ...اول بيا از تو آيفون ببين كي پشت دره ...
ياس با عجله كيفش را از روي مبل برداشت و همراه با راستين با سرعت خود را به آيفون رساند . چهره ي پسر جواني روي صفحه ي نمايشگر نقش بسته بود . اما او از كجا بايد ميدانست كيست ؟! او حتي نيما را هم نديده بود كه بداند اين نيماست يا نه!
آب دهانش را به سختي فرو داد و رو به راستين گفت :
_ نميتونم ببينمش ...تو ديد نيست ....
و بعد در حاليكه از شدت ترس اشكهايش جاري ميشد ادامه داد :
_ تو رو خدا در و باز نكن راستين !
پسري كه پشت در بود دوباره زنگ را فشرد و راستين متعجب پرسيد :
_ الان كه دوباره زنگ زد هم نديديش ؟!
ياس با وحشت فكر كرد "تمام شد ! " ، ديگر دستش رو شد . ديگر هر چه بگويد راستين دستش را ميخواند ، حتي اگر جواب ندهد هم بدتر خودش را لو داده . با استيصال نگاهش را بين راستين و صفحه ي نمايشگر آيفون مي چرخاند كه زنگ اس ام اس گوشي اش بلند شد . اول خواست توجهي به آن نشان ندهد و دنبال راه فرار و چاره اي براي موقعيتش باشد اما فكر اينكه شايد ستاره باشد و اين اس ام اس او را از اين وضعيت نجات دهد باعث شد با عجله گوشي را از كيفش بيرون آورد . حدسش درست بود ، اس ام اس از طرف ستاره بود :
_ بيشتر از اين نتونستم نيما رو معطل كنم ، فقط لحظه ي آخر تونستم دسته كليدشو از جيبش بردارم تا با اومدنش غافلگيرت نكنه ....اگه هنوز تو خونه اي زود باش از خونه بيا بيرون ...
براي يك لحظه نفس راحتي كشيد كه جواب سوال راستين را پيدا كرده اما نفس راحتش خيلي هم به طول نيانجاميد چون حالا بايد راه حلي براي فرار از اين وضعيت پيدا ميكرد . به سمت راستين چرخيد و با استرس گفت :
_ نيماست ... نميخوام منو اينجا ببينه ....
راستين با تعجب گفت :
_ نيما كه كليد داره !
ياس بي توجه به حرف راستين سري تكان داد و با سرعت ادامه داد :
_ صبر كن من برم بعد در و براش باز كن ....نميخوام بدونه من اينجا بودم راستين ! از بودن من چيزي بهش نگو...
راستين همچنان متعجب پرسيد :
_ چرا نميخواي تو رو ببينه ؟!
و با لبخند ادامه داد :
_ لازم نيست خجالت بكشي ...اين كه تو رو اينجا ببينه به اين معني نيست كه ميفهمه اينجا چه خبر بوده ....
ياس كلافه از اينكه در اين گير و دار بايد راستين را هم به طريقي توجيه ميكرد پلكهايش را روي هم فشار داد و با حالت ناله گفت :
_ راستين نميخوام نيما چيزي بفهمه ، نيما همينجوريشم از من خوشش نمياد ... بذار اتفاقات امروز مثل راز پيش خودمون بمونه ....قول بده هيچي به نيما نميگي ، نه از اومدن من به اينجا نه از هيچ چيز ديگه اي ...
زنگ در دوباره به صدا در آمد و پشت بندش صداي زنگ تلفن هم بلند شد . ياس در حاليكه از گوشه ي چشم به نيما كه گوشي موبايلش را به گوشش چسبانده بود از نمايشگر آيفون نگاه ميكرد نفسش را فوت كرد و با اضطراب اصرار كرد :
_ قول بده !
راستين كه خونسردتر از ياس به نظر ميرسيد جواب داد :
_ باشه قول ميدم ....الان نيما رو ولش كن ....اون ميتونه يه كم بيشتر پشت در بمونه ....من تا چند ساعت ديگه پرواز دارم و نميخوام تو الان بدون اينكه با هم حرف بزنيم از اينجا بري ! ...بايد با هم حرف بزنيم ...
آه از نهاد ياس برآمد ، الان در وضعيتي نبود كه درباره ي اتفاقات چند لحظه ي قبل با راستين حرف بزند . گيج ِ گيج بود ، حتي خودش هم نميدانست چه كرده يا چه ميخواهد بكند ! همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاده بود و از كنترل خارج شده بود . حالا با اين وضعيت كه نيما پشت در ايستاده بود و هر لحظه امكان داشت بالا بيايد و وسط اين قاراشميش تنها كاري كه نميتوانست انجام دهد حرف زدن درباره ي اتفاق پيش آمده با راستين بود . اما با تمام گيجي تنها چيزي كه ميدانست اين بود كه نبايد با اظهار علاقه ي بيشتر به راستين گندي كه زده بود را از ايني كه بود بدتر كند . با التماس به راستين گفت :
_ الان نه ... الان نميتونيم حرف بزنيم ... من خودم هم نميدونم چيكار كردم راستين ....بذار بيشتر فكر كنيم ...اين مدتي كه نيستي فرصت خوبيه تا هر دومون بيشتر فكر كنيم ...من الان خيلي گيجم ...
اين حرف ياس تلنگري به راستين بود تا تصميماتش را به ياد بياورد ، اينكه قرار بود بعد از برگشتن از آمريكا و تحت تاثير نتيجه ي بدست امده درباره ي ياس تصميم گيري كند
! حالا ياس با عكس العمل امروزش همه ي تصميمات و ذهنيات قبلي اش را نابود كرده بود . اين همه مدت روي خودش كار كرده بود و ياس در عرض چند دقيقه هر چه رشته بود را پنبه كرده بود و وابستگي اي كه مدتها از ان فراري بود را دوباره زنده كرده بود . او را دوباره بنده ي احساساتش كرده بود . حالا كه احساس ياس را ميدانست خيلي سخت تر بود كه خود دار باشد . او مدتها در عطش اين احساسات بود و آرزوي اين لحظه را داشت كه ياس به داشتن چنين احساسي به او اعتراف كند ، حالا چطور ميتوانست به يك جرعه قانع باشد ! اما حالا كه ياس اين كلمات نامطمئن را بيان كرده بود و براي فكر كردن وقت ميخواست دوباره تصميماتش را به ياد آورد . اين فرصت حق او بود !
تنها فرقي كه موقعيت حالاي راستين با چندي قبلش داشت اين بود كه حالا دلش چراغاني شده بود ... حالا با روحيه ي بهتري ميتوانست دوره ي رياضتش را بگذراند . اظهار علاقه ي ياس به او اعتماد به نفس و روحيه داده بود و او را براي اين سفر حسابي شارژ كرده بود .
لبخندي زد و در جواب ياس زمزمه كرد :
_ حق داري گيج باشي ...حق داري بخواي فكر كني ....يه نگاهي به من بنداز ! به اين سفر و جراحي دل نبند ! من همينم كه جلوت وايساده ....تو اين مدت كه نيستم به اين خوب فكر كن و سعي كن همونطور كه خودت گفتي فكر منو از سرت بيرون كني ، تو لياقتت خيلي بيشتر از اين حرفاست ...
ياس اينبار بي توجه به زنگ در به آرامي جواب داد :
_ به اين دليل نيست كه ميخوام فكر كنم راستين ! ...شرايط پيچيده تر از اين حرفا ست ... وقتي برگردي خودت ميفهمي ، ميفهمي هيشكي لياقت تو رو نداره .... تو اين مدت كه اونجايي فكرتو درگير نكن ....بذار برگردي اونموقع وقت واسه درگير شدن زياده ...فقط ... يه خواهش ديگه هم ازت دارم !
راستين با گيجي سري تكان داد و پرسيد :
_ چي ؟!
_ تا وقتي اونجايي بهم زنگ نزن ...
اين فكر همين لحظه به ذهنش رسيده بود . او خيال نداشت از اتفاقات امروز با ستاره حرف بزند . با چه رويي ميخواست به چشمان ستاره نگاه كند و بگويد از فرصتي كه در اختيارم گذاشتي و اعتمادي كه به من كردي اينطور سوء استفاده كردم ؟! و اگر راستين به ستاره زنگ ميزد ستاره همه چيز را ميفهميد ! تا وقتي راستين برگردد او فرصت داشت همه چيز را درست كند ، تصميماتش را بگيرد و اوضاع زندگيش را روبراه كند . تا انموقع كنترل همه چيز را بدست ميگرفت . اما الان افسار همه چيز از دستش در رفته بود . اين افكاري بود كه در سرش ميچرخيد . نميخواست ستاره الان از گندي كه بالا آورده بود چيزي بفهمد .
آب دهانش را قورت داد و ادامه داد :
_ اينطوري بهتر ميتونيم فكر كنيم ...بدون اينكه تحت تاثير چيزي باشيم ...قول ميدي بهم زنگ نزني ؟!
راستين چند لحظه سكوت كرد . چه مدت بايد از صدايش هم محروم ميشد ؟! سختش بود چنين قولي به ياس دهد . اما مگر كار ديگري هم ميتوانست بكند ؟! نميتوانست با وجود التماسي كه در صداي ياس بود به او اعتراض كند كه در تحريم هايت تخفيف بده . سختي اش را به جان ميخريد تا آنچه ياس ميخواهد شود . با لبخند جواب داد :
_ فعلا كه دور، دورِ توئه !
ياس نفس آسوده اي كشيد و گفت :
_ من ديگه بايد برم ...
چند لحظه به چش
رمان تاريك است
رمان تاريك است

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman بهار زندگي (23)

roman بهار زندگي (23)

 

فصل 57

 

سه روز گذشت . كسرا درست مثل يك غريبه شده بود ، حتي از اون هم بدتر ! با اينكه كم مي ديدمش ، اما توي همون لحظات كوتاه ديدار اونقدر رفتارش تلخ و گزنده بود كه به راحتي مي فهميدم تصميمش براي ناديده گرفتن من ، و جدايي قريب الوقمون جدي و برگشت ناپذيره !

 

اگه تا سه روز پيش شك داشتم ، اگه فكر مي كردم كه راه ديگه اي غير از جدايي هست ، اگه توهم برم داشته بود كه علاقه اي بين من و كسرا بوجود اومده ، حالا ديگه مطمئنم بودم همه چي تموم شده و به زودي بايد براي هميشه از زندگي كسرا محو بشم .

اما اونچه كه بيشتر عذابم مي داد ، تلاش و اراده كسرا در اين راستا بود . نميدونم شايد هم من بي جهت پرتوقع شده بودم ! شايد چارچوب توهماتم بزرگتر از محدوده حقايق بيروني شده بود كه به شكل احمقانه اي تصور مي كردم ، با پيدايش اين علاقه و كشش دو طرفه بين من و اون ، امكان تغيير پايان رابطه اي كه از اول بناش بر جدايي بود ، وجود داره ! و حالا با ديدن تمايل كسرا و اصرارش براي دوري از من مي فهميدم كه چقدر مذبوحانه اميدوار و خوشبين بودم !

 

از اون طرف پيوند و نزديكي اش به خانواده محمدي بيش از بيش تضمين و مستحكم مي شد . خصوصا با بسته شدن پيش از موعد قرار داد خدمات پشتيباني شبكه و سخت افزار و نرم افزار، در حاليكه هنوز پروژه نصب و راه اندازي شبكه به اتمام نرسيده بود ! و اين يعني كه آقاي محمدي خيلي بيشتر از اونچه كه تصورمي كردم به كسرا لطف و توجه داره . به علاوه همين ديروز از زبان شهرام شنيدم كه شركت كارفرما پروژه چند ميلياردي جديدي رو با عنوان پروژه امنيتي – حفاظتي دوربين مدار بسته زير نظر حراست اون شركت ، تعريف كرده كه با رايزني ها و تلاش هاي فراوان آقاي محمدي با شركت كارفرما ، در آينده اي نزديك از آن شركت كسرا مي شه !

 

با تمام اين شواهد و قراين و علي رغم اطمينان كاملي كه اين روزها لحظه به لحظه در وجودم پررنگ تر مي شد نسبت به اينكه پايان رابطه ام با كسرا سر رسيده ، اما اين احساس لعنتي انگار تا آخرين لحظه نمي خواست از اميدواري دست برداره !

 

 

پنج شنبه عصر وقت جراحي دندون داشتم . تقريبا يه ماه و نيم پيش بود كه با دردهاي جزئي كه تو ناحيه فك پايين سمت راست و گاهي گوش همون سمت حس مي كردم ، به دندانپزشك مراجعه كرده بودم و همون موقع با اينكه وضعيتم حاد نبود اما دكتر اخطار داده بود بايد دندون عقل سمت راست پاييني ام جراحي بشه ! اونقدر پشت گوش انداختم تا اين اواخر كه دردهاش ديگه امانم رو بريد و مجبورم كرد هر چه زودتر براي جراحي اش اقدام كنم .

 

 

منتها اين بار پيش دندانپزشكي رفتم كه سروناز معرفي كرده بود و مطبش جايي بود نزديك به منزل پدري اش . با اينكه دور بود از خونه ، اما به خاطر تعريفهاي سروناز و همينطور قيمت مناسب تري كه نسبت به ساير دندانپزشك ها داشت ، همين دكتر رو انتخاب كرده و براي پنج شنبه عصر نوبت گرفتم .

درست همون شبي كه كسرا منزل آقاي محمدي دعوت داشت و خانوم جون و خاله شهين و سروناز و شهرام هم منزل مادري سروناز ! البته مادر سروناز و خود سروناز هم از من دعوت به عمل آوردند كه ناچارا به دليل جراحي دندون رد كردم . سروناز مي گفت بعد از مطب يك راست بيا اينجا و من تنها جواب دادم "حالا ببينم چي مي شه " .

 

 

آقاي محمدي به مناسبت بسته شدن قرارداد اخير بين شركت كسرا و شركت همكارش كه به عبارتي كارفرماي كسرا محسوب مي شد ، مهماني جمع و جور و مردانه اي رو با حضور مديران و روساي بلند پايه شركت خودش و شركت كارفرما ، با حضور كسرا، ترتيب داده بود كه در منزل خودش و به صورت خيلي خصوصي برگزار مي شد ! البته از شهرام هم دعوت به عمل اومده بود كه شهرام به خاطر مهماني منزل مادرخانومش عذرخواهي كرده و از شركت در مهماني سر باز زد. مهماني اي كه در ظاهر جشني براي بسته شدن قرارداد جديد بود و در باطن به منظور وسوسه و ترغيب هر چه بيشتر اعضاي بلند پايه شركت كارفرما براي اعطاي پروژه چرب و نرم جديد دوربين هاي مدار بسته ، به شركت كسرا !

 

پروژه راه اندازي و سپس پشتباني همه جانبه اون شركت عظيم دولتي به تنهايي اونقدر دهن پر كن و با اعتبار بود كه رزومه قوي و معتبري باشه براي شركت كسرا ! و حالا با سودي كه از پروژه دوربينهاي مدار بسته نصيب شركت مي شد مي تونست با پول و اعتبار حاصله شركت خودش رو از رده يك شركت كوچك دسته چندمي در زمينه كامپيوتر به يك شركت بزرگ و رده بالا تبديل كنه كه به راحتي بتونه با شركتهاي قدر در اين زمينه رقابت كنه !

 

و من با گفته هاي شهرام و ارزيابي ها و توصيفاتش از اواضع و احوال شركت و آينده اي كه خودش و كسرا متصور مي شدند و آرزوشو داشتند، بيش از گذشته حق رو به كسرا مي دادم كه بخواد از من جدا بشه و به آرزوهاي بزرگي كه در چند قدمي مسير زندگيش، انتظارشو مي كشيدند ، برسه ! همون كه رقيب اصلي من توي اين مثلث عشقي نابرابر محسوب مي شد .

فصل 57 - قسمت دوم

 

مي تونم بگم يكي از پردردترين خاطره هاي من در طول زندگي ، مربوط به جراحي همون دندان عقلم بود ! طوري كه حين عمل تا مرز بيهوشي رفته و برگشته بودم ! از همه بدتر نداشتن همراه بعد از اتمام عملم بود كه باعث شد دكتر بهم تذكر بده ، اي كاش كسي رو به عنوان همراه با خودم مي آوردم ! اگه يه طرف صورتم بي حس نبود و علي الخصوص اون پانسمان لعنتي رو هم مي تونستم از توي دهنم در بيارم ، يه پوزخند وحشتناك تحويلش مي دادم و بهش حالي مي كردم كه نفسش از جاي گرم بلند مي شه و خودم در اين حد عقلم مي رسيد كه بهتره همراه داشته باشم !

 

اما از اونجا كه اون شب كلا روي دنده بدبياري افتاده بودم نه تونستم به دكتر حالي كنم كه چه كلام مزخرفي گفته و نه تونستم يه ماشين پيدا كنم كه باهاش برگردم خونه ! وقتي بعد از گذشت نيم ساعت از تماس منشي با آژانس ، ماشيني نيومد و منشي هم خيلي محترمانه بهم گفت كه مي خوان مطب رو تعطيل كنند ، مجبور شدم قيد آژانس رو بزنم و با اون لب و دهن كج و معوج ِ چفت و بست دار ، كه به سختي مي تونست كلمه ها رو ادا كنه ، برم كنار خيابون بايستم و يك دربست براي خودم بگيرم !

 

مطب تو منطقه شلوغ و پر رفت و آمدي قرار نداشت و ماشين دربستي اونم از نوع تاكسي به ندرت از توي خيابون مقابل مطب رد مي شد . يكي دوتايي هم كه جلوم ايستادند به محض شنيدن آدرس مقصد كه فاصله زيادي تا اون نقطه داشت ، حاضر نشدند منو سوار كنند و به مقصد برسونند .

 

مي خواستم كمي در طول خيابان پياده روي كنم بلكه به خيابان يا بلوار عريض تر و شلوغ تري برسم اما به علت عدم شناخت كافي نسبت به اون منطقه از تصميمم منصرف شدم ! ضمن اينكه توي همين نقطه كه ايستاده بودم يك سوپري كوچك ِباز قرار داشت كه وجودش باعث دلگرمي ام مي شد و از ترسم كاهش مي داد .

 

ساعت 9:30 شب بود و تقريبا 20 دقيقه اي مي شد من كنار خيابان ايستاده بودم . وقتي يكي دو تا مزاحم عوضي هم جلوي پام نگه داشتند و كمي سر به سرم گذاشتند ديگه كم آورده و اشكم سرازير شد . وحشتزده و مستاصل به خيابان تاريك و خلوتي كه لحظه به لحظه داشت ساكت تر مي شد چشم دوختم و ترسي عميق به دلم راه پيدا كرد . حس بي كسي و تنهايي و نداشتن يك حامي توي اون لحظات هم بر ترس و واهمه ام دامن مي زد . از طرفي اثرات بي حسي لثه جراحي شده ام داشت از بين مي رفت و شروع به ذق ذق كرده بود . دكتر بهم گفته بود كه به محض رسيدن به منزل ، بايد يك مسكن بخورم و از كمپرس يخ بر روي گونه ام استفاده كنم تا لثه ام ورم نكنه ! اما حالا يك ساعت از جراحي ام مي گذشت و من معطل و بلاتكليف و تنها ، توي يك خيابان تاريك و خلوت گرفتار شده بودم .

چاره اي نبود . بايد به بهناز زنگ مي زدم تا رضا رو بفرسته دنبالم ! اگرچه فاصله خونه اش تا اينجا خيلي زياد بود اما به هر حال بهتر از اين استيصال بود ! يك لحظه دو به شك شدم كه به شهرام زنگ بزنم كه هم ماشين داشت و هم منزل مادر خانومش كمي به اينجا نزديك تر بود اما بعد پشيمان شدم و به همون بهناز زنگ زدم ! تلفن منزلش بر نمي داشت ! اين خوش شانسي هم بعلاوه تمام خوش شانسي هاي امشبم ! به هر حال خيلي بهتر بود رضا رو از مهموني مي كشوندم تا شهرام رو ! بنابراين به گوشي بهناز زنگ زدم . به محض اينكه گوشي رو برداشت به زحمت از لاي دهان نيمه بازم گفتم :

 

- سلام .. بهناز كجايي؟

- سلام بهار .. خودتي ؟ چرا صدات اينطوريه ؟

- دندونمو ...جراحي ... كردم

 

صداي گريه مهتاب از اونور خط شنيده شد و بعد صداي رضا كه داشت به بهناز مي گفت "بدش به من ببرمش لب آب . همه اونجا جمع شدند .تو هم تلفنت تموم شد بيا ! " يه دفعه تيري از توي مغزم گذشت و همه چيز يادم اومد ! خداي من بهناز و رضا الان شمال هستند . بهناز دو روز پيش زنگ زده بود خداحافظي و همينطور دعوت از من كه همراهشون برم ! چطور فراموش كرده بودم ؟

- الو بهار ... درست نمي فهمم چي مي گي ؟ چرا اينطوري صحبت مي كني ؟

 

بلند تر و شمرده تر گفتم :

- جراحي ... جراحي دندون ...

- دندونت رو جراحي كردي ؟ اي بابا ... چرا يه دفعه اي ؟ مي ذاشتي وقتي برمي گشتم تهران كه بتونم ازت پرستاري كنم ! حالا كي ازت مراقبت مي كنه ؟ خانوم جون اينا هستن ؟ كسرا كجاست ؟

 

- آره ... آره ... من بايد قطع كنم ...

 

بايد هر چه زودتر قطع مي كردم و به يكي ديگه زنگ مي زدم ! اگه كمي بيشتر با بهناز صحبت مي كردم حتما همه چيز رو مي فهميد !

- يعني چي ؟ چي كار داشتي زنگ زدي پس ؟

 

كلافه دستي به پيشاني ام كشيدم . حالا چي بهش بگم ؟ خدايا ...

- مي گم ... مي گم ... يه شماره از شمال زنگ زده بود رو گوشيم نتونستم جواب بدم ... فكر كردم تويي !

 

خودمم نمي دونم همچين حرفي از كجا به ذهنم راه پيدا كرد ! خوبيش اين بود كه بهناز رو از شك و ترديد در مي آورد .. اگر چه ادا كردن كامل جمله ها برام سخت و طاقت فرسا بود .

- آهان ... نه من نبودم ! شماره ويلايي كه توش هستيم رو برات اس ام اس مي كنم اگه كاري داشتي رو اون زنگ بزني ! بهار عزيزم خوب به خودت برسي ها ! به خانوم جون اينا بگو برات سوپ بپزن . آب ميوه بخور... بستني ... آب آناناس يا كمپوت هم به كسرا بگو برات بخره و حسابي ازشون بخور ... براي مداواي زخم خوبه ... باشه ؟

 

انگاري به خير گذشت ... ضمن اينكه سرمو تكون مي دادم جواب دادم

- باشه ... باشه بهناز ... من قطع مي كنم ...

- باشه ... بهار مي خواي اگه روت نمي شه به خانوم جون بگي برات آش و سوپ بپزه ، من بهش زنگ بزنم ؟ هان ؟

تو اون حالت تقريبا فرياد كشيدم :

- نه ! ... نه ... خودم مي گم ...كاري نداري ؟

 

يه ماشين با يه پسر جوون بغل دستم ترمز كرد . ترسيدم و پريدم تو پياده رو و رفتم كنار در سوپري ايستادم ! پسرك ول كرد و رفت ! آخه من نمي فهمم اينا چشم ندارن كه منو با اين چادر چاقچور و لب و لوچه آويزون نمي بينن كه برام بوق مي زنن ؟

 

صدا بهناز از اونور خط به گوشم رسيد :

- خيلي خوب ... كاري داشتي بهم زنگ بزن ... ديگه قربونت برم خودت عاقل و بزرگي ... نذار من نگرانت بشم ... از خودت مراقبت كن ... اصلا برو يه چند روزيخونه خانوم جون بمون تا حالت بهتر شه ...

- باشه .. باشه .. بهناز ... كار دارم ... كاري نداري ؟

 

بالاخره بعد از دو سه تا جمله و نصيحت و سفارش ديگه رضايت داد كه تلفن رو قطع بكنه . شانس آوردم كه نفهميد .خوبي خيابون خلوت اين بود كه صداي ماشين و موتور به گوش بهناز نرسيده بود !

پس حالا بايد به كي زنگ بزنم ؟ ذهنم به كار افتاد ... به كسرا ؟ نه نه ... اصلا ،هرگز ! به شهرام زنگ مي زنم . حاضرم صد بار به شهرام و خانوم جون رو بندازم اما به كسرا ديگه هرگز !

 

ادامه دارد ...

 

۲

 

فصل 57 - قسمت سوم

 

شماره سروناز رو گرفتم ... جواب نداد ... يكبار ديگه . بازم جواب نداد . سعي كردم هول نشم . اصلا شماره خود شهرام رو مي گيرم ! از اون دفعه كه كسرا با گوشيش بهم زنگ زده بود شماره شو ذخيره كرده بودم .

اين يكي آنتن نمي داد ! دوباره شماره شو گرفتم . در دسترس نيست ! سه باره گرفتم . خاموش است !!! ؟؟؟ خدايا دارم ديوانه مي شم ... دوباره موبايل سروناز رو گرفتم . بازم جواب نداد ! عصبي و هول شماره شهرام رو براي بار چهارم گرفتم . بوق اشغالي كه ناشي از در دسترس نبودن بود ، مي زد !

 

دستام از اضطراب و هول يخ كرده بود ... يه لحظه دست از شماره گرفتن برداشتم . ساعت 9:50 دقيقه شده بود . قلبم شروع به تپيدن كرد . خدايا چه كار كنم ؟ بهار الان وقت گريه نيست . خوب فكر كن ... خوب فكر كن ... يه نفس عميق . يكي ديگه . يكي ديگه . آهان دختر خوب . سعي كن آروم باشي ... چيزي نيست . هيچي نيست . اصلا نترس .... نفساي عميق بكش . يكباره دندونم تير كشيد . نه ... واي نه ... درد دندونم داره شروع مي شه ...

 

گوشيمو گرفتم دستم و شماره هاي ذخيره شده رو بالا پايين كردم . روي اسم كسرا توقف كردم ... چاره اي نبود ... واقعا هيچ چاره اي نداشتم . اميدوارم كسرا درك كنه و فكر نكنه از قصد مزاحمش شدم ! الان موقع اين فكرا نيست بهار . يالا زود باش زنگ بزن !

 

بالاخره شماره كسرا رو گرفتم . چند نفس عميق كشيدم . داشت بوق مي خورد . حتما تو مهموني تا بخواد متوجه زنگ گوشيش بشه طول مي كشه . تا آخرين لحظه كه بوق مي خورد گوشي رو به گوشم چسبوندم . اما جواب نداد ! بي اختيار يه بار ديگه شماره رو گرفتم . باز هم جواب نداد ! وحشتي جانكاه توي رگهام به جريان افتاد . چرا امشب هيچ كس نيست ؟ خدايا ... خدايا خواهش مي كنم جواب بده ... اما بازم جواب نداد ... فكر كردم ... حتما دورش شلوغه متوجه زنگ گوشيش نشده . بهش اس ام اس مي زنم . بالاخره گوشيشو چك مي كنه و بهم زنگ مي زنه ! آره ... همينه ...

 

صفحه پيام رو باز كردم و آدرس جايي كه توش بودم رو براش فرستادم و اضافه كردم اگه مي تونه خودش يا اگه نمي تونه ماشيني رو برام بگيره و بفرسته دنبالم ! البته تاكيد كردم كه حالم خيلي بده و واقعا ناچار شدم بهش زنگ بزنم وگرنه مزاحمش نمي شدم !

 

سعي كردم به افكار بد اجازه جولون ندم . حتما تا دو سه دقيقه ديگه كسرا گوشيشو چك مي كنه و اس ام و اس و تماسهاي منو مي بينه و بهم زنگ مي زنه ... بهار خودتو نباز ...الان كسرا زنگ مي زنه ...

 

ده دقيقه ديگه هم گذشت اما خبري از كسرا نشد ! تمام تنم داشت يخ مي كرد .... حالا درد دندانم هم شروع شده بود ... دردي عميق و سوزاننده كه از گوشم رد مي شد و درست به نيمه سمت راست مغزم اصابت مي كرد . مردي كه فروشنده سوپر ماركت بود از مغازه اش بيرون اومد در حاليكه يك آب ميوه دستش بود . با ترس بهش خيره شدم . تو اون لحظات حس مي كردم از هر جنبده اي مي ترسم . دست خودم نبود . احساس ناامني مي كردم . اما وقتي بهم نزديك شد و آب ميوه رو تعارفم كرد بي اونكه بخوام اشكم سرازير شد . بيچاره اون هم از گريه من شوكه شد . از من خواست همراهش وارد سوپرماركت بشم . يك صندلي برام گذاشت . ازش پرسيدم كه آيا مسكني چيزي همراهش هست كه بهم بده . توي بساطش رو گشت . يك بسته استامينوفن كدئين توي كشوش بود . سريع دوتاشو از بسته جدا كردم و به همراه آب ميوه بلعيدم .

 

مرد ازم پرسيد چي شده كه با لكنت و بغض براش تعريف كردم . وقتي صحبتام تموم شد بهم گفت الان به پسرش زنگ مي زنه و مي گه كه با ماشين بياد دم سوپرماركت و بعد از اينجا دونفري منو مي رسونن خونه امون . وقتي به پسرش زنگ زد و از پشت تلفن مهران صداش كرد . جرقه اي توي ذهنم زده شد . مهران ارجحي ! بايد به اون زنگ بزنم ! براي همين به محض اينكه مرد فروشنده تماس رو قطع كرد با خجالت بهش گفتم كه نمي خواد زحمت بكشه و من به پسرخاله ام زنگ مي زنم كه بياد دنبالم ... بعد خيلي سريع شماره ارجحي رو گرفتم و در كمال ناباوري و خوشحالي ام اين بار اون گوشي رو برداشت . اگه مرد فروشنده اونجا نبود بدون شك از شادي جيغ مي كشيدم . دست و پاشكسته و با بغض براي ارجحي جريان رو گفتم و با شرمندگي ازش خواهش كردم كه اگه مي تونه بياد دنبالم . اون بنده خدا هم كلي نگران شد و گفت كه سريع خودشو بهم مي رسونه . خيالم راحت شد . به هرحال علي رغم مهربوني مرد فروشنده باز من نمي تونستم با خيال راحت همراه دوتا مرد غريبه تا اون سر شهر برم !

 

كمي بعد سر و كله پسر مرد فروشنده پيداش شد و من با شرمندگي گفتم كه پسرخاله ام تو راهه ... بنده خدا چيزي نگفت . و به كمك پسرش شروع به جمع و جور كردن مغازه كردند تا بعد از اومدن مثلا پسرخاله من ! مغازه رو تعطيل كنند . توي همين حين بود كه گوشيم زنگ خورد . شماره ناآشنا بود اما منكه تو اون لحظات عقل درست و حسابي اي برام نمونده بود و فكر مي كردم كه حتما ارجحيه بلافاصله گوشي رو برداشتم كه صداي پشت خط غافلگيرم كرد .

- كجا ايستادي كه نمي بينمت ؟ من پايين مطبم !

 

بدون اينكه جواب بدم تماس رو قطع كردم و با قدمهايي سست ناشي از بهت و حيرت از جام بلند شدم و رفتم كنار در سوپر ماركت ! نه اشتباه نمي كردم خودش بود ! با همون كوپه قرمز رنگ !

پرهام با ديدنم از ماشين پياده شد و دستاشو روي سقف ماشين تكيه داد :

- چرا معطلي ؟ بيا سوار شو ديگه !

 

با ترس نگاهي به پشت سرم انداختم جايي كه فروشنده و پسرش توي سوپرماركت در حال كار بودند . حالا بايد چه كار مي كردم ؟

رفتم به سمت ماشين:

- اينجا چي كار مي كني ؟

 

با خوردن اون دوتا استامينوفن انگار كمي درد دندانم كاهش يافته بود و حالا كه اثرات بي حسي هم كامل از بين رفته بودند بهتر مي تونستم كلمات رو ادا كنم .

 

اخم ظريفي رو پيشونيش بود :

- سوارشو حالا ... بهت مي گم

- از كجا فهميدي من اينجام ؟

 

و بعد فكري از ذهنم گذشت و سريع ادامه دادم :

- نكنه كسرا تو رو فرستاده ؟

 

پوزخندي زد :

- نخير ! آقا كسراتون از سرشب تا الان چنان محو و شيفته همكارهاي باباي بنده شدند كه خودشونو هم فراموش كردن چه برسه به شما رو !

 

حالا من اخم كردم :

- پس ... پس از كجا فهميدي من اينجام ؟

 

رفت تو قالب پرهام پرخاشگر !

- اه چه پيله اي هستي تو ! ... سوارشو، تو راه بهت مي گم

 

دهان باز كردم چيزي در جواب بگم كه صداي مرد فروشنده رو از پشت سرم شنيدم :

- به سلامتي انگار پسرخاله ات هم اومد . اگه كاري نداري دختر جون ما ديگه بريم ...

 

نه اصلا دلم نمي خواست اونا برن اما چاره اي نبود . تو بد مخمصه اي گير افتاده بودم . نه مي خواستم اونا بفهمن كه پرهام پسرخاله اي كه قرار بود بياد دنبالم ، نيست ، نه مي تونستم ديگه اون بنده هاي خدا رو معطل خودم نگه دارم !

بنابراين ازشون تشكر كردم و اونا هم بعد يه نگاه مشكوك و نه چندان خوشايند به پرهام اخمالود سوار ماشين شدند و رفتند !

- سوار مي شي يا نه ؟

 

نگاهمو از ماشين مرد فروشنده و پسرش گرفتم و به پرهام دوختم . يك قدم به عقب برداشتم و كاملا توي پياده رو ايستادم .

- نه قراره بيان دنبالم !

و نگاهمو به انتهاي خيابون جايي كه ماشينها از اونجا مي اومدند دوختم با اين اميد كه ارجحي زودتر برسه !

فصل 57 - قسمت چهارم و آخر

- كي قراره بياد دنبالت ؟ حتما پسر خاله ات ؟

 

اينو با تمسخر گفت . اهميتي ندادم .اما پرهام ول كن نبود .

- ببين حوصله بازي ندارم . سوار مي شي يا به زور سوارت كنم ؟

 

حالا كنارم ايستاده بود . از نظر من پرهام ، اون موقع شب تو اون خيابون خلوت ، با ساير پسرهاي غريبه مردم آزار برام هيچ فرقي نداشت ! شايد خطرناك تر هم بود . چون جسور و كله شق بود ! با اين حال سعي كردم كوچكترين ترس و واهمه اي بروز ندم . به همين خاطر برگشتم سمتش و خيلي جدي و محكم گفتم :

- خواهش مي كنم برو ... پسرخاله ام بياد اينجا ببيندت ، براي جفتمون بد مي شه ...

- ا جدي ؟ چه بهتر ! من عاشق ريسك و هيجانم اتفاقا ! مي ايستم بببينم چي مي خواد بشه !

 

و دست به سينه نگاهشو به همون سمتي دوخت كه من تا چند لحظه پيش دوخته بودم . عصبي شدم اما باز سعي كردم خودمو كنترل كنم !

- پرهام تو رو خدا ... من حالم خوب نيست ... به پسرخاله ام زنگ زدم بياد دنبالم ... اگه بخوام هم نمي تونم با تو بيام چون الان اون ،تو راه اينجاست !

 

چشماشو ريز كرد و تهديد آميز گفت :

- پس اگه پسرخاله اي بود كه بياد دنبالت براي چي به كسرا زنگ زدي و اس ام اس دادي كه هر چه زودتر يا خودش بياد يا يكي رو بفرسته دنبالت ! فكر كنم ته اس ام است نوشته بودي كه ناچار شدي و گرنه هيچ وقت مزاحم كسرا نمي شدي اونم وقتي مي دوني تو همچين مهموني مهمي شركت داره !

 

پوزخند زدم. مي دونستم كار كسراست . خودش نتونسته يا شايدم نخواسته بياد دنبالم، اينو فرستاده! عصبي و تند گفتم :

- آهان پس كسرا فرستادت كه ولم نمي كني ؟ الان به خودش زنگ مي زنم ، ازش مي خوام بهت بگه كه بري پي كارت تا ...

 

همزمان گوشي رو آوردم بالا و صفحه اشو فعال كردم و خواستم شماره كسرا رو بگيرم كه پرهام گوشي رو از دستم كشيد !

- يه بار بهت گفتم كسرا منو نفرستاده ، يعني نفرستاده ! اون اصلا تماسها و اس ام اس تو رو نديد و هيچ وقت هم نخواهد ديد ، چون من همه شونو پاك كردم ! روشن شد ؟

 

عكس العملي نشون ندادم . پرهام گوشيمو بهم پس داد . فكر كردم اي كاش راست گفته باشه ، حداقل اينطوري دلخوشم كه اگه كسرا نيومده دنبالم دليلش اين بوده كه اصلا تماسهاي منو نديده ! پرهام با لحني مشكوك و چشماني باريك شده ادامه داد :

- مي دونم يه چيزايي بين تو و اون كسراي خائن بوده ، يه چيزايي كه انگاري هوايي ات كرده . خيلي تابلو بود كه كسرا هم يه تمايلاتي نسبت به تو داشت ، همزمان با قول و قرارهايي كه با بابا و پريسا مي ذاشت ... اما

 

يه قدم به سمتم برداشت . ابروهام تو هم رفت . حرفاش بودار بود . نگاهش ، نگاهش عجيب و مشكوك بود .

- هر چي بوده تموم شده . ظاهرا كسرا عقلش برگشته سرجاش و مثل يه بچه خوب داره با بابام راه مي آد .

 

حس كردم يه چيزي محكم گلومو گرفت و فشار داد . پرهام يه قدم بهم نزديك شد . بي اختيار يه قدم رفتم عقب . نگاهمون تو هم قفل شده بود :

- داره معامله مي كنه ... دلشو ميده دست بابام در عوض بابام كلي چيزاي خوب بهش مي بخشه ... مي دوني چيا ؟

 

يه قدم ديگه به سمتم برداشت . يه قدم ديگه رفتم عقب . لحن پرهام رنگي از تمسخر و تهديد گرفت .

- اعتبار ، مقام ، ثروت و شهرت بي اندازه ... از همه مهمتر

باز يه قدم اون .باز يه قدم من . نفسم حبس شد .

- پريسا ! ... مي دوني يعني چي ؟

 

قلبم فرو ريخت . يه قدم رفتم عقب . تنم چسبيد به ديوار .پرهام اما سرجاش ايستاد .

- يعني اينكه بابا بنگاه خيرخواهي باز نكرده براي هر غريبه اي هلو رو پوست بكنه بندازه تو گلوش ! هر كاري داره مي كنه براي زندگي آينده دخترش و يا به عبارتي ، براي داماد آينده اشه ...

 

عرق سردي روي پيشونيم نشست . حس كردم پاهام توان نگه داشتن وزن بدنمو ندارند . ملتمسانه به پاهام نگاه كردم . الان نبايد خم شيد .لااقل نه جلوي پرهام ...

- تو هم بهتره ديگه چشماتو باز كني عزيزم ...

 

وحشتزده سرمو بردم بالا و به چهره مخوف پرهام در يك وجبي ام چشم دوختم . سرشو خم كرد و آورد نزديك گوشم . سرم پايين افتاد و چشمام بي اختيار از ترس بسته شد . تمام بدنم از اون نزديكي چندش آور و صداي وهم آميز در حالت انقباض قرار گرفت .

 

- و فكر شوهر خواهر منو از كله ات شوت كني بيرون . دور و برت خيلي آدماي بهتر از كسرا وجود دارن كه چشمشون از مال دنيا سيره و در عوض دنبال كوچولوهاي خوردني مثل تو مي گردن . به خصوص وقتي اينطوري مظلوم ...

 

- بهار خانوم ؟؟!!!

 

صداي ارجحي مثل شيپور حيات در جسم جان دررفته ام روح دميد . هم من هم پرهام غافلگيرانه به ارجحي چشم دوختيم . هيچ وقت تصورش رو نمي كردم كه لحظه اي در زندگيم برسه كه از ديدن اين پسر چشم خاكستري اينقدر ذوق زده بشم و اون بتونه تمام و كمال به جاي هر شخص ديگه اي در زندگيم نقش ناجي و حامي رو برام بازي كنه . مثل يك صيد جسته از دام از كنار پرهامي كه نگاهش هنوز روي ارجحي خشك و مات بود خزيدم و كنار ارجحي قرار گرفتم .

 

اما تو اون لحظه هيچ كدوم حواسشون به من نبود . چشم در چشم هم دوخته و يكي فكش رو از عصبانيت فشار مي داد و اون يكي مشكوك و موشكافانه در حال بررسي شخص مقابلش بود . آرام ارجحي رو صدا كردم و ازش خواستم كه اونجا رو ترك كنيم .

- آقا مهران ؟ ... بريم ؟

 

ارجحي نگاه از پرهام گرفت و به من دوخت . توي نگاهش دلخوري و سرزنش توام با هم موج مي زد . نفهميدم چرا . اما اون لحظه اين موضوع در اولويت قرار نداشت . من دلم مي خواست هر چه زودتر از جلوي چشماي پرهام دور شيم . سرشو تكون داد . دوباره نگاهي گذرا به جانب پرهام انداخت و با هم حركت كرديم به سمت ماشينش كه پشت ماشين پرهام پارك شده بود .

 

اما هنوز دو قدم هم برنداشته بوديم كه صداي پرهام دوباره توان حركت رو از من گرفت :

- پسرخاله است يا همكار يا دوست پسر ؟

 

حس كردم تمام خوني كه در بدنم جريان داشت به سمت سرم هجوم آورد . داغ كردم . برگشتم به طرفش و نگاهمو ميخ چشماش كردم . كاش مي شد دو تا گلوله از سمت چشمام به طرف هيكلش پرتاب كنم و تمام وجودشو به آتش بكشم . چشمامو باريك كردم و با لحني آرام پرسيدم :

- دوست پسرمه ! حرفيه ؟

 

تو اون لحظات به تنها كسي كه فكر نمي كردم ارجحي بود ! و اينكه بايد ازش خجالت بكشم بابت همچين دروغ مزخرفي ! اما من اصلا ارجحي بيچاره رو نمي ديدم و تمام هوش و حواسم پي پرهام بود . لحظه اي بدون كلام نگاهم كرد . اما كم كم برق خشم و غضب توي چشماش جهيد .

- مطمئني نمي خواي حرفتو پس بگيري ؟

 

پوزخند زدم .

- من مثل داماد آينده تون نيستم كه زير حرفام بزنم !

 

نگاه خطرناكي به ارجحي انداخت و بعد به من . كمي مسلط تر به نظر مي رسيد :

- مي دوني به نفعت بود كه با من راه بياي . ولي حالا ...

 

ابروهاشو داد بالا و لبخند زد:

- يه كوچولو ماجرا رو هيجاني كردي . كه اينم به نفع من شد . بهت گفته بودم عاشق ريسك و هيجانم . نه ؟

 

و با گفتن اين حرف به سمت ماشينش رفت و بعد از سوار شدن اونجا رو ترك كرد . دلم مي خواست اونقدر قدرت داشتم كه برم جلو و بازوشو بگيرم و محكم بكشم و وقتي چهره اش به سمتم برگشت ، سيلي دردناكي رو روي صورتش بخوابونم ، نه كه از سر ناچاري و بدبختي تنها به فشار دادن دندونهام روي اون پانسمان لعنتي اكتفا كنم كه تازه بعدش هم از شدت دردي كه توي دهانم پيچيد اشكم در بياد !

 

اونقدر اونجا ايستاده و به نقطه اي كه ماشين پرهام از نطرم ناپديد شده بود خيره مونده بودم كه ارجحي مجبور شد صدام بزنه :

- بهار خانوم ؟

 

برگشتم به سمتش و نگاهش كردم . گفت :

- بيايد سوار شيد بريم ، دير شده !

 

وقتي كنارش توي ماشين نشستم برگشت و از صندلي عقب چيزي برداشت و به سمتم گرفت :

- اينو بذاريد روي صورتتون تا ورم نكنه .

 

نگاه كردم ديدم يك كيسه پر از يخ درون يك پارچه نسبتا ضخيم رو به دستم داده . نگاه تشكر آميزي به سمتش انداختم و به پارچه رو روي گونه راستم قرار دادم . از اين محبت بي چشمداشتش دلم يه جوري شد و قطره اي اشك بي اختيار از چشمم سرازير شد .

 

ارجحي نفس عميقي كشيد . حس كردم ميخواد صحبت كنه . احتمالا در مورد چيزايي كه ديده و شنيده بود . كمي ديگه گذشت تا بالاخره پرسيد :

- برم منزل خودتون يا منزل خواهرتون ؟

 

با صداي آهسته اي جواب دادم :

- خونه خودم ... لطفا

دوباره دقايقي در سكوت گذشت . و بعد باز ارجحي لب باز كرد :

- اين آقا ...

 

سريع سرمو به سمتش چرخوندم ، اونقدر سريع كه ارجحي كلامشو قطع كرد و اونم به سمتم برگشت و نگاهم كرد . نميدونم چي توي نگاهم ديد كه باز لب فرو بست و چيزي نگفت . كنجكاوي و كلافگي اش رو كاملا درك مي كردم . اما منم واقعا حالم خوب نبود . منتها براي اينكه كمي از محبتش رو جبران كرده باشم آرام اما پرخواهش گفتم :

- بعدا ... بعدا سر فرصت ... بهتون مي گم ... الان نمي تونم . باشه ؟

 

التماس توي صدام رو شنيد . سري تكون داد و با لحن اطمينان بخشي گفت :

- نيازي نيست . من ...

 

لبهاشو فشرد . باز يه چيزي مي خواست بگه كه انگار سختش بود . با اين حال ادامه داد :

- من نگران شما هستم . هميشه بودم . اما حالا ...

 

نگاهم كرد . منم نگاهم كردم .

- بيشتر نگران هستم . دوست ندارم تو زندگي شما فضولي كنم . فقط ميخوام كمك حالتون باشم . مي خوام اگه كاري از دستم بر مي آد تو هر زمينه اي ، منو قابل بدونيد و اجازه بديد كه باري از دوشتون بردارم . من مي دونم تنها زندگي كردن چقدر سخته . اونم واسه يه دختر

 

باز بي خودي اشكم ريخت . اما نذاشتم ببينه چون قبلش رومو گرفتم و به طرف پنجره كردم . براي همين نتونستم جوابي بدم . فكر كنم اونم متوجه شد چون ديگه هيچي نگفت تا لحظه پياده شدن . بعد از اينكه ازش تشكر كردم .

- بهار خانوم . بازم مي گم هر وقت هر لحظه نياز به كمك داشتيد يا حتي نياز به درد دل خيلي خوشحال مي شم اولين نفري باشم كه بهش فكر مي كنيد .

 

با لبخندي كم جون ، سرمو تكون دادم . اين پسر واقعا مهربان و آقا بود . بعيد مي دونم اگه پسر ديگه اي امشب به جاي ارجحي بود و اون اتفاقاتي كه بين من و پرهام رخ داده رو مي ديد ، باز مي تونست اينطور صبورانه زبان به كام بگيره .

 

با ياد پرهام بازم حالم گرفته شد و ناخودآگاه تصوير كسرا اومد جلوي چشمم دوباره فكرم رفت سمت پرهام و بعد كسرا و بعد پرهام و لحظه اي بعد انگار چيزي يادم افتاده باشه ، اخمهام رفت تو هم . اگه پرهام ماجراي امشب به علاوه تمام رفت و آمدهاي قبليم با ارجحي رو مي رفت مي ذاشت كف دست كسرا چي ؟ بايد جلوشو مي گرفتم . اگر چه كسرا سعي داشت نسبت بهم بي اهميت باشه ، اما مطمئن بودم از كنار روابطم با ارجحي ساده نمي گذشت . يعني نمي تونست . دست خودش نبود . ديگه زيرو بم اخلاقهاي گندش بعد اين همه مدت دستم اومده .

بايد فردا فكري به حال اين موضوع بكنم ! تا دير نشده ...

 

 

ادامه دارد ...

 

 



roman بهار زندگي (23)
roman بهار زندگي (23)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك اعداد Number

عكس متحرك اعداد Number

        

        

     

   

   

       

       

     

   

   



عكس متحرك اعداد Number
عكس متحرك اعداد Number
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك كارتوني Cartoon films

عكس متحرك كارتوني Cartoon films

   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_               _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

                _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_               

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_            _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_         _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_              _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_             

   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_             

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_             _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_              

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                 

           _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      

   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                     

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

 

 

            

           

  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     

      

           

              

        

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_   

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_    

              _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

        _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      

    _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_               

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_         _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_         

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_         _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_               

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_              _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_           _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_                           

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_          _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_      _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_       

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)

عكس متحرك گل Flower

عكس متحرك گل Flower

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك گل Flower
عكس متحرك گل Flower
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://shopland.zaminblog.com
دانستنی زنان و مردان
کارتون بلیک و مورتیمر
کارتون کوتلاس
تکنیک دانش آموزش موفق