roman بهار زندگي (23)
فصل 57
سه روز گذشت . كسرا درست مثل يك غريبه شده بود ، حتي از اون هم بدتر ! با اينكه كم مي ديدمش ، اما توي همون لحظات كوتاه ديدار اونقدر رفتارش تلخ و گزنده بود كه به راحتي مي فهميدم تصميمش براي ناديده گرفتن من ، و جدايي قريب الوقمون جدي و برگشت ناپذيره !
اگه تا سه روز پيش شك داشتم ، اگه فكر مي كردم كه راه ديگه اي غير از جدايي هست ، اگه توهم برم داشته بود كه علاقه اي بين من و كسرا بوجود اومده ، حالا ديگه مطمئنم بودم همه چي تموم شده و به زودي بايد براي هميشه از زندگي كسرا محو بشم .
اما اونچه كه بيشتر عذابم مي داد ، تلاش و اراده كسرا در اين راستا بود . نميدونم شايد هم من بي جهت پرتوقع شده بودم ! شايد چارچوب توهماتم بزرگتر از محدوده حقايق بيروني شده بود كه به شكل احمقانه اي تصور مي كردم ، با پيدايش اين علاقه و كشش دو طرفه بين من و اون ، امكان تغيير پايان رابطه اي كه از اول بناش بر جدايي بود ، وجود داره ! و حالا با ديدن تمايل كسرا و اصرارش براي دوري از من مي فهميدم كه چقدر مذبوحانه اميدوار و خوشبين بودم !
از اون طرف پيوند و نزديكي اش به خانواده محمدي بيش از بيش تضمين و مستحكم مي شد . خصوصا با بسته شدن پيش از موعد قرار داد خدمات پشتيباني شبكه و سخت افزار و نرم افزار، در حاليكه هنوز پروژه نصب و راه اندازي شبكه به اتمام نرسيده بود ! و اين يعني كه آقاي محمدي خيلي بيشتر از اونچه كه تصورمي كردم به كسرا لطف و توجه داره . به علاوه همين ديروز از زبان شهرام شنيدم كه شركت كارفرما پروژه چند ميلياردي جديدي رو با عنوان پروژه امنيتي – حفاظتي دوربين مدار بسته زير نظر حراست اون شركت ، تعريف كرده كه با رايزني ها و تلاش هاي فراوان آقاي محمدي با شركت كارفرما ، در آينده اي نزديك از آن شركت كسرا مي شه !
با تمام اين شواهد و قراين و علي رغم اطمينان كاملي كه اين روزها لحظه به لحظه در وجودم پررنگ تر مي شد نسبت به اينكه پايان رابطه ام با كسرا سر رسيده ، اما اين احساس لعنتي انگار تا آخرين لحظه نمي خواست از اميدواري دست برداره !
پنج شنبه عصر وقت جراحي دندون داشتم . تقريبا يه ماه و نيم پيش بود كه با دردهاي جزئي كه تو ناحيه فك پايين سمت راست و گاهي گوش همون سمت حس مي كردم ، به دندانپزشك مراجعه كرده بودم و همون موقع با اينكه وضعيتم حاد نبود اما دكتر اخطار داده بود بايد دندون عقل سمت راست پاييني ام جراحي بشه ! اونقدر پشت گوش انداختم تا اين اواخر كه دردهاش ديگه امانم رو بريد و مجبورم كرد هر چه زودتر براي جراحي اش اقدام كنم .
منتها اين بار پيش دندانپزشكي رفتم كه سروناز معرفي كرده بود و مطبش جايي بود نزديك به منزل پدري اش . با اينكه دور بود از خونه ، اما به خاطر تعريفهاي سروناز و همينطور قيمت مناسب تري كه نسبت به ساير دندانپزشك ها داشت ، همين دكتر رو انتخاب كرده و براي پنج شنبه عصر نوبت گرفتم .
درست همون شبي كه كسرا منزل آقاي محمدي دعوت داشت و خانوم جون و خاله شهين و سروناز و شهرام هم منزل مادري سروناز ! البته مادر سروناز و خود سروناز هم از من دعوت به عمل آوردند كه ناچارا به دليل جراحي دندون رد كردم . سروناز مي گفت بعد از مطب يك راست بيا اينجا و من تنها جواب دادم "حالا ببينم چي مي شه " .
آقاي محمدي به مناسبت بسته شدن قرارداد اخير بين شركت كسرا و شركت همكارش كه به عبارتي كارفرماي كسرا محسوب مي شد ، مهماني جمع و جور و مردانه اي رو با حضور مديران و روساي بلند پايه شركت خودش و شركت كارفرما ، با حضور كسرا، ترتيب داده بود كه در منزل خودش و به صورت خيلي خصوصي برگزار مي شد ! البته از شهرام هم دعوت به عمل اومده بود كه شهرام به خاطر مهماني منزل مادرخانومش عذرخواهي كرده و از شركت در مهماني سر باز زد. مهماني اي كه در ظاهر جشني براي بسته شدن قرارداد جديد بود و در باطن به منظور وسوسه و ترغيب هر چه بيشتر اعضاي بلند پايه شركت كارفرما براي اعطاي پروژه چرب و نرم جديد دوربين هاي مدار بسته ، به شركت كسرا !
پروژه راه اندازي و سپس پشتباني همه جانبه اون شركت عظيم دولتي به تنهايي اونقدر دهن پر كن و با اعتبار بود كه رزومه قوي و معتبري باشه براي شركت كسرا ! و حالا با سودي كه از پروژه دوربينهاي مدار بسته نصيب شركت مي شد مي تونست با پول و اعتبار حاصله شركت خودش رو از رده يك شركت كوچك دسته چندمي در زمينه كامپيوتر به يك شركت بزرگ و رده بالا تبديل كنه كه به راحتي بتونه با شركتهاي قدر در اين زمينه رقابت كنه !
و من با گفته هاي شهرام و ارزيابي ها و توصيفاتش از اواضع و احوال شركت و آينده اي كه خودش و كسرا متصور مي شدند و آرزوشو داشتند، بيش از گذشته حق رو به كسرا مي دادم كه بخواد از من جدا بشه و به آرزوهاي بزرگي كه در چند قدمي مسير زندگيش، انتظارشو مي كشيدند ، برسه ! همون كه رقيب اصلي من توي اين مثلث عشقي نابرابر محسوب مي شد .
فصل 57 - قسمت دوم
مي تونم بگم يكي از پردردترين خاطره هاي من در طول زندگي ، مربوط به جراحي همون دندان عقلم بود ! طوري كه حين عمل تا مرز بيهوشي رفته و برگشته بودم ! از همه بدتر نداشتن همراه بعد از اتمام عملم بود كه باعث شد دكتر بهم تذكر بده ، اي كاش كسي رو به عنوان همراه با خودم مي آوردم ! اگه يه طرف صورتم بي حس نبود و علي الخصوص اون پانسمان لعنتي رو هم مي تونستم از توي دهنم در بيارم ، يه پوزخند وحشتناك تحويلش مي دادم و بهش حالي مي كردم كه نفسش از جاي گرم بلند مي شه و خودم در اين حد عقلم مي رسيد كه بهتره همراه داشته باشم !
اما از اونجا كه اون شب كلا روي دنده بدبياري افتاده بودم نه تونستم به دكتر حالي كنم كه چه كلام مزخرفي گفته و نه تونستم يه ماشين پيدا كنم كه باهاش برگردم خونه ! وقتي بعد از گذشت نيم ساعت از تماس منشي با آژانس ، ماشيني نيومد و منشي هم خيلي محترمانه بهم گفت كه مي خوان مطب رو تعطيل كنند ، مجبور شدم قيد آژانس رو بزنم و با اون لب و دهن كج و معوج ِ چفت و بست دار ، كه به سختي مي تونست كلمه ها رو ادا كنه ، برم كنار خيابون بايستم و يك دربست براي خودم بگيرم !
مطب تو منطقه شلوغ و پر رفت و آمدي قرار نداشت و ماشين دربستي اونم از نوع تاكسي به ندرت از توي خيابون مقابل مطب رد مي شد . يكي دوتايي هم كه جلوم ايستادند به محض شنيدن آدرس مقصد كه فاصله زيادي تا اون نقطه داشت ، حاضر نشدند منو سوار كنند و به مقصد برسونند .
مي خواستم كمي در طول خيابان پياده روي كنم بلكه به خيابان يا بلوار عريض تر و شلوغ تري برسم اما به علت عدم شناخت كافي نسبت به اون منطقه از تصميمم منصرف شدم ! ضمن اينكه توي همين نقطه كه ايستاده بودم يك سوپري كوچك ِباز قرار داشت كه وجودش باعث دلگرمي ام مي شد و از ترسم كاهش مي داد .
ساعت 9:30 شب بود و تقريبا 20 دقيقه اي مي شد من كنار خيابان ايستاده بودم . وقتي يكي دو تا مزاحم عوضي هم جلوي پام نگه داشتند و كمي سر به سرم گذاشتند ديگه كم آورده و اشكم سرازير شد . وحشتزده و مستاصل به خيابان تاريك و خلوتي كه لحظه به لحظه داشت ساكت تر مي شد چشم دوختم و ترسي عميق به دلم راه پيدا كرد . حس بي كسي و تنهايي و نداشتن يك حامي توي اون لحظات هم بر ترس و واهمه ام دامن مي زد . از طرفي اثرات بي حسي لثه جراحي شده ام داشت از بين مي رفت و شروع به ذق ذق كرده بود . دكتر بهم گفته بود كه به محض رسيدن به منزل ، بايد يك مسكن بخورم و از كمپرس يخ بر روي گونه ام استفاده كنم تا لثه ام ورم نكنه ! اما حالا يك ساعت از جراحي ام مي گذشت و من معطل و بلاتكليف و تنها ، توي يك خيابان تاريك و خلوت گرفتار شده بودم .
چاره اي نبود . بايد به بهناز زنگ مي زدم تا رضا رو بفرسته دنبالم ! اگرچه فاصله خونه اش تا اينجا خيلي زياد بود اما به هر حال بهتر از اين استيصال بود ! يك لحظه دو به شك شدم كه به شهرام زنگ بزنم كه هم ماشين داشت و هم منزل مادر خانومش كمي به اينجا نزديك تر بود اما بعد پشيمان شدم و به همون بهناز زنگ زدم ! تلفن منزلش بر نمي داشت ! اين خوش شانسي هم بعلاوه تمام خوش شانسي هاي امشبم ! به هر حال خيلي بهتر بود رضا رو از مهموني مي كشوندم تا شهرام رو ! بنابراين به گوشي بهناز زنگ زدم . به محض اينكه گوشي رو برداشت به زحمت از لاي دهان نيمه بازم گفتم :
- سلام .. بهناز كجايي؟
- سلام بهار .. خودتي ؟ چرا صدات اينطوريه ؟
- دندونمو ...جراحي ... كردم
صداي گريه مهتاب از اونور خط شنيده شد و بعد صداي رضا كه داشت به بهناز مي گفت "بدش به من ببرمش لب آب . همه اونجا جمع شدند .تو هم تلفنت تموم شد بيا ! " يه دفعه تيري از توي مغزم گذشت و همه چيز يادم اومد ! خداي من بهناز و رضا الان شمال هستند . بهناز دو روز پيش زنگ زده بود خداحافظي و همينطور دعوت از من كه همراهشون برم ! چطور فراموش كرده بودم ؟
- الو بهار ... درست نمي فهمم چي مي گي ؟ چرا اينطوري صحبت مي كني ؟
بلند تر و شمرده تر گفتم :
- جراحي ... جراحي دندون ...
- دندونت رو جراحي كردي ؟ اي بابا ... چرا يه دفعه اي ؟ مي ذاشتي وقتي برمي گشتم تهران كه بتونم ازت پرستاري كنم ! حالا كي ازت مراقبت مي كنه ؟ خانوم جون اينا هستن ؟ كسرا كجاست ؟
- آره ... آره ... من بايد قطع كنم ...
بايد هر چه زودتر قطع مي كردم و به يكي ديگه زنگ مي زدم ! اگه كمي بيشتر با بهناز صحبت مي كردم حتما همه چيز رو مي فهميد !
- يعني چي ؟ چي كار داشتي زنگ زدي پس ؟
كلافه دستي به پيشاني ام كشيدم . حالا چي بهش بگم ؟ خدايا ...
- مي گم ... مي گم ... يه شماره از شمال زنگ زده بود رو گوشيم نتونستم جواب بدم ... فكر كردم تويي !
خودمم نمي دونم همچين حرفي از كجا به ذهنم راه پيدا كرد ! خوبيش اين بود كه بهناز رو از شك و ترديد در مي آورد .. اگر چه ادا كردن كامل جمله ها برام سخت و طاقت فرسا بود .
- آهان ... نه من نبودم ! شماره ويلايي كه توش هستيم رو برات اس ام اس مي كنم اگه كاري داشتي رو اون زنگ بزني ! بهار عزيزم خوب به خودت برسي ها ! به خانوم جون اينا بگو برات سوپ بپزن . آب ميوه بخور... بستني ... آب آناناس يا كمپوت هم به كسرا بگو برات بخره و حسابي ازشون بخور ... براي مداواي زخم خوبه ... باشه ؟
انگاري به خير گذشت ... ضمن اينكه سرمو تكون مي دادم جواب دادم
- باشه ... باشه بهناز ... من قطع مي كنم ...
- باشه ... بهار مي خواي اگه روت نمي شه به خانوم جون بگي برات آش و سوپ بپزه ، من بهش زنگ بزنم ؟ هان ؟
تو اون حالت تقريبا فرياد كشيدم :
- نه ! ... نه ... خودم مي گم ...كاري نداري ؟
يه ماشين با يه پسر جوون بغل دستم ترمز كرد . ترسيدم و پريدم تو پياده رو و رفتم كنار در سوپري ايستادم ! پسرك ول كرد و رفت ! آخه من نمي فهمم اينا چشم ندارن كه منو با اين چادر چاقچور و لب و لوچه آويزون نمي بينن كه برام بوق مي زنن ؟
صدا بهناز از اونور خط به گوشم رسيد :
- خيلي خوب ... كاري داشتي بهم زنگ بزن ... ديگه قربونت برم خودت عاقل و بزرگي ... نذار من نگرانت بشم ... از خودت مراقبت كن ... اصلا برو يه چند روزيخونه خانوم جون بمون تا حالت بهتر شه ...
- باشه .. باشه .. بهناز ... كار دارم ... كاري نداري ؟
بالاخره بعد از دو سه تا جمله و نصيحت و سفارش ديگه رضايت داد كه تلفن رو قطع بكنه . شانس آوردم كه نفهميد .خوبي خيابون خلوت اين بود كه صداي ماشين و موتور به گوش بهناز نرسيده بود !
پس حالا بايد به كي زنگ بزنم ؟ ذهنم به كار افتاد ... به كسرا ؟ نه نه ... اصلا ،هرگز ! به شهرام زنگ مي زنم . حاضرم صد بار به شهرام و خانوم جون رو بندازم اما به كسرا ديگه هرگز !
ادامه دارد ...
۲
فصل 57 - قسمت سوم
شماره سروناز رو گرفتم ... جواب نداد ... يكبار ديگه . بازم جواب نداد . سعي كردم هول نشم . اصلا شماره خود شهرام رو مي گيرم ! از اون دفعه كه كسرا با گوشيش بهم زنگ زده بود شماره شو ذخيره كرده بودم .
اين يكي آنتن نمي داد ! دوباره شماره شو گرفتم . در دسترس نيست ! سه باره گرفتم . خاموش است !!! ؟؟؟ خدايا دارم ديوانه مي شم ... دوباره موبايل سروناز رو گرفتم . بازم جواب نداد ! عصبي و هول شماره شهرام رو براي بار چهارم گرفتم . بوق اشغالي كه ناشي از در دسترس نبودن بود ، مي زد !
دستام از اضطراب و هول يخ كرده بود ... يه لحظه دست از شماره گرفتن برداشتم . ساعت 9:50 دقيقه شده بود . قلبم شروع به تپيدن كرد . خدايا چه كار كنم ؟ بهار الان وقت گريه نيست . خوب فكر كن ... خوب فكر كن ... يه نفس عميق . يكي ديگه . يكي ديگه . آهان دختر خوب . سعي كن آروم باشي ... چيزي نيست . هيچي نيست . اصلا نترس .... نفساي عميق بكش . يكباره دندونم تير كشيد . نه ... واي نه ... درد دندونم داره شروع مي شه ...
گوشيمو گرفتم دستم و شماره هاي ذخيره شده رو بالا پايين كردم . روي اسم كسرا توقف كردم ... چاره اي نبود ... واقعا هيچ چاره اي نداشتم . اميدوارم كسرا درك كنه و فكر نكنه از قصد مزاحمش شدم ! الان موقع اين فكرا نيست بهار . يالا زود باش زنگ بزن !
بالاخره شماره كسرا رو گرفتم . چند نفس عميق كشيدم . داشت بوق مي خورد . حتما تو مهموني تا بخواد متوجه زنگ گوشيش بشه طول مي كشه . تا آخرين لحظه كه بوق مي خورد گوشي رو به گوشم چسبوندم . اما جواب نداد ! بي اختيار يه بار ديگه شماره رو گرفتم . باز هم جواب نداد ! وحشتي جانكاه توي رگهام به جريان افتاد . چرا امشب هيچ كس نيست ؟ خدايا ... خدايا خواهش مي كنم جواب بده ... اما بازم جواب نداد ... فكر كردم ... حتما دورش شلوغه متوجه زنگ گوشيش نشده . بهش اس ام اس مي زنم . بالاخره گوشيشو چك مي كنه و بهم زنگ مي زنه ! آره ... همينه ...
صفحه پيام رو باز كردم و آدرس جايي كه توش بودم رو براش فرستادم و اضافه كردم اگه مي تونه خودش يا اگه نمي تونه ماشيني رو برام بگيره و بفرسته دنبالم ! البته تاكيد كردم كه حالم خيلي بده و واقعا ناچار شدم بهش زنگ بزنم وگرنه مزاحمش نمي شدم !
سعي كردم به افكار بد اجازه جولون ندم . حتما تا دو سه دقيقه ديگه كسرا گوشيشو چك مي كنه و اس ام و اس و تماسهاي منو مي بينه و بهم زنگ مي زنه ... بهار خودتو نباز ...الان كسرا زنگ مي زنه ...
ده دقيقه ديگه هم گذشت اما خبري از كسرا نشد ! تمام تنم داشت يخ مي كرد .... حالا درد دندانم هم شروع شده بود ... دردي عميق و سوزاننده كه از گوشم رد مي شد و درست به نيمه سمت راست مغزم اصابت مي كرد . مردي كه فروشنده سوپر ماركت بود از مغازه اش بيرون اومد در حاليكه يك آب ميوه دستش بود . با ترس بهش خيره شدم . تو اون لحظات حس مي كردم از هر جنبده اي مي ترسم . دست خودم نبود . احساس ناامني مي كردم . اما وقتي بهم نزديك شد و آب ميوه رو تعارفم كرد بي اونكه بخوام اشكم سرازير شد . بيچاره اون هم از گريه من شوكه شد . از من خواست همراهش وارد سوپرماركت بشم . يك صندلي برام گذاشت . ازش پرسيدم كه آيا مسكني چيزي همراهش هست كه بهم بده . توي بساطش رو گشت . يك بسته استامينوفن كدئين توي كشوش بود . سريع دوتاشو از بسته جدا كردم و به همراه آب ميوه بلعيدم .
مرد ازم پرسيد چي شده كه با لكنت و بغض براش تعريف كردم . وقتي صحبتام تموم شد بهم گفت الان به پسرش زنگ مي زنه و مي گه كه با ماشين بياد دم سوپرماركت و بعد از اينجا دونفري منو مي رسونن خونه امون . وقتي به پسرش زنگ زد و از پشت تلفن مهران صداش كرد . جرقه اي توي ذهنم زده شد . مهران ارجحي ! بايد به اون زنگ بزنم ! براي همين به محض اينكه مرد فروشنده تماس رو قطع كرد با خجالت بهش گفتم كه نمي خواد زحمت بكشه و من به پسرخاله ام زنگ مي زنم كه بياد دنبالم ... بعد خيلي سريع شماره ارجحي رو گرفتم و در كمال ناباوري و خوشحالي ام اين بار اون گوشي رو برداشت . اگه مرد فروشنده اونجا نبود بدون شك از شادي جيغ مي كشيدم . دست و پاشكسته و با بغض براي ارجحي جريان رو گفتم و با شرمندگي ازش خواهش كردم كه اگه مي تونه بياد دنبالم . اون بنده خدا هم كلي نگران شد و گفت كه سريع خودشو بهم مي رسونه . خيالم راحت شد . به هرحال علي رغم مهربوني مرد فروشنده باز من نمي تونستم با خيال راحت همراه دوتا مرد غريبه تا اون سر شهر برم !
كمي بعد سر و كله پسر مرد فروشنده پيداش شد و من با شرمندگي گفتم كه پسرخاله ام تو راهه ... بنده خدا چيزي نگفت . و به كمك پسرش شروع به جمع و جور كردن مغازه كردند تا بعد از اومدن مثلا پسرخاله من ! مغازه رو تعطيل كنند . توي همين حين بود كه گوشيم زنگ خورد . شماره ناآشنا بود اما منكه تو اون لحظات عقل درست و حسابي اي برام نمونده بود و فكر مي كردم كه حتما ارجحيه بلافاصله گوشي رو برداشتم كه صداي پشت خط غافلگيرم كرد .
- كجا ايستادي كه نمي بينمت ؟ من پايين مطبم !
بدون اينكه جواب بدم تماس رو قطع كردم و با قدمهايي سست ناشي از بهت و حيرت از جام بلند شدم و رفتم كنار در سوپر ماركت ! نه اشتباه نمي كردم خودش بود ! با همون كوپه قرمز رنگ !
پرهام با ديدنم از ماشين پياده شد و دستاشو روي سقف ماشين تكيه داد :
- چرا معطلي ؟ بيا سوار شو ديگه !
با ترس نگاهي به پشت سرم انداختم جايي كه فروشنده و پسرش توي سوپرماركت در حال كار بودند . حالا بايد چه كار مي كردم ؟
رفتم به سمت ماشين:
- اينجا چي كار مي كني ؟
با خوردن اون دوتا استامينوفن انگار كمي درد دندانم كاهش يافته بود و حالا كه اثرات بي حسي هم كامل از بين رفته بودند بهتر مي تونستم كلمات رو ادا كنم .
اخم ظريفي رو پيشونيش بود :
- سوارشو حالا ... بهت مي گم
- از كجا فهميدي من اينجام ؟
و بعد فكري از ذهنم گذشت و سريع ادامه دادم :
- نكنه كسرا تو رو فرستاده ؟
پوزخندي زد :
- نخير ! آقا كسراتون از سرشب تا الان چنان محو و شيفته همكارهاي باباي بنده شدند كه خودشونو هم فراموش كردن چه برسه به شما رو !
حالا من اخم كردم :
- پس ... پس از كجا فهميدي من اينجام ؟
رفت تو قالب پرهام پرخاشگر !
- اه چه پيله اي هستي تو ! ... سوارشو، تو راه بهت مي گم
دهان باز كردم چيزي در جواب بگم كه صداي مرد فروشنده رو از پشت سرم شنيدم :
- به سلامتي انگار پسرخاله ات هم اومد . اگه كاري نداري دختر جون ما ديگه بريم ...
نه اصلا دلم نمي خواست اونا برن اما چاره اي نبود . تو بد مخمصه اي گير افتاده بودم . نه مي خواستم اونا بفهمن كه پرهام پسرخاله اي كه قرار بود بياد دنبالم ، نيست ، نه مي تونستم ديگه اون بنده هاي خدا رو معطل خودم نگه دارم !
بنابراين ازشون تشكر كردم و اونا هم بعد يه نگاه مشكوك و نه چندان خوشايند به پرهام اخمالود سوار ماشين شدند و رفتند !
- سوار مي شي يا نه ؟
نگاهمو از ماشين مرد فروشنده و پسرش گرفتم و به پرهام دوختم . يك قدم به عقب برداشتم و كاملا توي پياده رو ايستادم .
- نه قراره بيان دنبالم !
و نگاهمو به انتهاي خيابون جايي كه ماشينها از اونجا مي اومدند دوختم با اين اميد كه ارجحي زودتر برسه !
فصل 57 - قسمت چهارم و آخر
- كي قراره بياد دنبالت ؟ حتما پسر خاله ات ؟
اينو با تمسخر گفت . اهميتي ندادم .اما پرهام ول كن نبود .
- ببين حوصله بازي ندارم . سوار مي شي يا به زور سوارت كنم ؟
حالا كنارم ايستاده بود . از نظر من پرهام ، اون موقع شب تو اون خيابون خلوت ، با ساير پسرهاي غريبه مردم آزار برام هيچ فرقي نداشت ! شايد خطرناك تر هم بود . چون جسور و كله شق بود ! با اين حال سعي كردم كوچكترين ترس و واهمه اي بروز ندم . به همين خاطر برگشتم سمتش و خيلي جدي و محكم گفتم :
- خواهش مي كنم برو ... پسرخاله ام بياد اينجا ببيندت ، براي جفتمون بد مي شه ...
- ا جدي ؟ چه بهتر ! من عاشق ريسك و هيجانم اتفاقا ! مي ايستم بببينم چي مي خواد بشه !
و دست به سينه نگاهشو به همون سمتي دوخت كه من تا چند لحظه پيش دوخته بودم . عصبي شدم اما باز سعي كردم خودمو كنترل كنم !
- پرهام تو رو خدا ... من حالم خوب نيست ... به پسرخاله ام زنگ زدم بياد دنبالم ... اگه بخوام هم نمي تونم با تو بيام چون الان اون ،تو راه اينجاست !
چشماشو ريز كرد و تهديد آميز گفت :
- پس اگه پسرخاله اي بود كه بياد دنبالت براي چي به كسرا زنگ زدي و اس ام اس دادي كه هر چه زودتر يا خودش بياد يا يكي رو بفرسته دنبالت ! فكر كنم ته اس ام است نوشته بودي كه ناچار شدي و گرنه هيچ وقت مزاحم كسرا نمي شدي اونم وقتي مي دوني تو همچين مهموني مهمي شركت داره !
پوزخند زدم. مي دونستم كار كسراست . خودش نتونسته يا شايدم نخواسته بياد دنبالم، اينو فرستاده! عصبي و تند گفتم :
- آهان پس كسرا فرستادت كه ولم نمي كني ؟ الان به خودش زنگ مي زنم ، ازش مي خوام بهت بگه كه بري پي كارت تا ...
همزمان گوشي رو آوردم بالا و صفحه اشو فعال كردم و خواستم شماره كسرا رو بگيرم كه پرهام گوشي رو از دستم كشيد !
- يه بار بهت گفتم كسرا منو نفرستاده ، يعني نفرستاده ! اون اصلا تماسها و اس ام اس تو رو نديد و هيچ وقت هم نخواهد ديد ، چون من همه شونو پاك كردم ! روشن شد ؟
عكس العملي نشون ندادم . پرهام گوشيمو بهم پس داد . فكر كردم اي كاش راست گفته باشه ، حداقل اينطوري دلخوشم كه اگه كسرا نيومده دنبالم دليلش اين بوده كه اصلا تماسهاي منو نديده ! پرهام با لحني مشكوك و چشماني باريك شده ادامه داد :
- مي دونم يه چيزايي بين تو و اون كسراي خائن بوده ، يه چيزايي كه انگاري هوايي ات كرده . خيلي تابلو بود كه كسرا هم يه تمايلاتي نسبت به تو داشت ، همزمان با قول و قرارهايي كه با بابا و پريسا مي ذاشت ... اما
يه قدم به سمتم برداشت . ابروهام تو هم رفت . حرفاش بودار بود . نگاهش ، نگاهش عجيب و مشكوك بود .
- هر چي بوده تموم شده . ظاهرا كسرا عقلش برگشته سرجاش و مثل يه بچه خوب داره با بابام راه مي آد .
حس كردم يه چيزي محكم گلومو گرفت و فشار داد . پرهام يه قدم بهم نزديك شد . بي اختيار يه قدم رفتم عقب . نگاهمون تو هم قفل شده بود :
- داره معامله مي كنه ... دلشو ميده دست بابام در عوض بابام كلي چيزاي خوب بهش مي بخشه ... مي دوني چيا ؟
يه قدم ديگه به سمتم برداشت . يه قدم ديگه رفتم عقب . لحن پرهام رنگي از تمسخر و تهديد گرفت .
- اعتبار ، مقام ، ثروت و شهرت بي اندازه ... از همه مهمتر
باز يه قدم اون .باز يه قدم من . نفسم حبس شد .
- پريسا ! ... مي دوني يعني چي ؟
قلبم فرو ريخت . يه قدم رفتم عقب . تنم چسبيد به ديوار .پرهام اما سرجاش ايستاد .
- يعني اينكه بابا بنگاه خيرخواهي باز نكرده براي هر غريبه اي هلو رو پوست بكنه بندازه تو گلوش ! هر كاري داره مي كنه براي زندگي آينده دخترش و يا به عبارتي ، براي داماد آينده اشه ...
عرق سردي روي پيشونيم نشست . حس كردم پاهام توان نگه داشتن وزن بدنمو ندارند . ملتمسانه به پاهام نگاه كردم . الان نبايد خم شيد .لااقل نه جلوي پرهام ...
- تو هم بهتره ديگه چشماتو باز كني عزيزم ...
وحشتزده سرمو بردم بالا و به چهره مخوف پرهام در يك وجبي ام چشم دوختم . سرشو خم كرد و آورد نزديك گوشم . سرم پايين افتاد و چشمام بي اختيار از ترس بسته شد . تمام بدنم از اون نزديكي چندش آور و صداي وهم آميز در حالت انقباض قرار گرفت .
- و فكر شوهر خواهر منو از كله ات شوت كني بيرون . دور و برت خيلي آدماي بهتر از كسرا وجود دارن كه چشمشون از مال دنيا سيره و در عوض دنبال كوچولوهاي خوردني مثل تو مي گردن . به خصوص وقتي اينطوري مظلوم ...
- بهار خانوم ؟؟!!!
صداي ارجحي مثل شيپور حيات در جسم جان دررفته ام روح دميد . هم من هم پرهام غافلگيرانه به ارجحي چشم دوختيم . هيچ وقت تصورش رو نمي كردم كه لحظه اي در زندگيم برسه كه از ديدن اين پسر چشم خاكستري اينقدر ذوق زده بشم و اون بتونه تمام و كمال به جاي هر شخص ديگه اي در زندگيم نقش ناجي و حامي رو برام بازي كنه . مثل يك صيد جسته از دام از كنار پرهامي كه نگاهش هنوز روي ارجحي خشك و مات بود خزيدم و كنار ارجحي قرار گرفتم .
اما تو اون لحظه هيچ كدوم حواسشون به من نبود . چشم در چشم هم دوخته و يكي فكش رو از عصبانيت فشار مي داد و اون يكي مشكوك و موشكافانه در حال بررسي شخص مقابلش بود . آرام ارجحي رو صدا كردم و ازش خواستم كه اونجا رو ترك كنيم .
- آقا مهران ؟ ... بريم ؟
ارجحي نگاه از پرهام گرفت و به من دوخت . توي نگاهش دلخوري و سرزنش توام با هم موج مي زد . نفهميدم چرا . اما اون لحظه اين موضوع در اولويت قرار نداشت . من دلم مي خواست هر چه زودتر از جلوي چشماي پرهام دور شيم . سرشو تكون داد . دوباره نگاهي گذرا به جانب پرهام انداخت و با هم حركت كرديم به سمت ماشينش كه پشت ماشين پرهام پارك شده بود .
اما هنوز دو قدم هم برنداشته بوديم كه صداي پرهام دوباره توان حركت رو از من گرفت :
- پسرخاله است يا همكار يا دوست پسر ؟
حس كردم تمام خوني كه در بدنم جريان داشت به سمت سرم هجوم آورد . داغ كردم . برگشتم به طرفش و نگاهمو ميخ چشماش كردم . كاش مي شد دو تا گلوله از سمت چشمام به طرف هيكلش پرتاب كنم و تمام وجودشو به آتش بكشم . چشمامو باريك كردم و با لحني آرام پرسيدم :
- دوست پسرمه ! حرفيه ؟
تو اون لحظات به تنها كسي كه فكر نمي كردم ارجحي بود ! و اينكه بايد ازش خجالت بكشم بابت همچين دروغ مزخرفي ! اما من اصلا ارجحي بيچاره رو نمي ديدم و تمام هوش و حواسم پي پرهام بود . لحظه اي بدون كلام نگاهم كرد . اما كم كم برق خشم و غضب توي چشماش جهيد .
- مطمئني نمي خواي حرفتو پس بگيري ؟
پوزخند زدم .
- من مثل داماد آينده تون نيستم كه زير حرفام بزنم !
نگاه خطرناكي به ارجحي انداخت و بعد به من . كمي مسلط تر به نظر مي رسيد :
- مي دوني به نفعت بود كه با من راه بياي . ولي حالا ...
ابروهاشو داد بالا و لبخند زد:
- يه كوچولو ماجرا رو هيجاني كردي . كه اينم به نفع من شد . بهت گفته بودم عاشق ريسك و هيجانم . نه ؟
و با گفتن اين حرف به سمت ماشينش رفت و بعد از سوار شدن اونجا رو ترك كرد . دلم مي خواست اونقدر قدرت داشتم كه برم جلو و بازوشو بگيرم و محكم بكشم و وقتي چهره اش به سمتم برگشت ، سيلي دردناكي رو روي صورتش بخوابونم ، نه كه از سر ناچاري و بدبختي تنها به فشار دادن دندونهام روي اون پانسمان لعنتي اكتفا كنم كه تازه بعدش هم از شدت دردي كه توي دهانم پيچيد اشكم در بياد !
اونقدر اونجا ايستاده و به نقطه اي كه ماشين پرهام از نطرم ناپديد شده بود خيره مونده بودم كه ارجحي مجبور شد صدام بزنه :
- بهار خانوم ؟
برگشتم به سمتش و نگاهش كردم . گفت :
- بيايد سوار شيد بريم ، دير شده !
وقتي كنارش توي ماشين نشستم برگشت و از صندلي عقب چيزي برداشت و به سمتم گرفت :
- اينو بذاريد روي صورتتون تا ورم نكنه .
نگاه كردم ديدم يك كيسه پر از يخ درون يك پارچه نسبتا ضخيم رو به دستم داده . نگاه تشكر آميزي به سمتش انداختم و به پارچه رو روي گونه راستم قرار دادم . از اين محبت بي چشمداشتش دلم يه جوري شد و قطره اي اشك بي اختيار از چشمم سرازير شد .
ارجحي نفس عميقي كشيد . حس كردم ميخواد صحبت كنه . احتمالا در مورد چيزايي كه ديده و شنيده بود . كمي ديگه گذشت تا بالاخره پرسيد :
- برم منزل خودتون يا منزل خواهرتون ؟
با صداي آهسته اي جواب دادم :
- خونه خودم ... لطفا
دوباره دقايقي در سكوت گذشت . و بعد باز ارجحي لب باز كرد :
- اين آقا ...
سريع سرمو به سمتش چرخوندم ، اونقدر سريع كه ارجحي كلامشو قطع كرد و اونم به سمتم برگشت و نگاهم كرد . نميدونم چي توي نگاهم ديد كه باز لب فرو بست و چيزي نگفت . كنجكاوي و كلافگي اش رو كاملا درك مي كردم . اما منم واقعا حالم خوب نبود . منتها براي اينكه كمي از محبتش رو جبران كرده باشم آرام اما پرخواهش گفتم :
- بعدا ... بعدا سر فرصت ... بهتون مي گم ... الان نمي تونم . باشه ؟
التماس توي صدام رو شنيد . سري تكون داد و با لحن اطمينان بخشي گفت :
- نيازي نيست . من ...
لبهاشو فشرد . باز يه چيزي مي خواست بگه كه انگار سختش بود . با اين حال ادامه داد :
- من نگران شما هستم . هميشه بودم . اما حالا ...
نگاهم كرد . منم نگاهم كردم .
- بيشتر نگران هستم . دوست ندارم تو زندگي شما فضولي كنم . فقط ميخوام كمك حالتون باشم . مي خوام اگه كاري از دستم بر مي آد تو هر زمينه اي ، منو قابل بدونيد و اجازه بديد كه باري از دوشتون بردارم . من مي دونم تنها زندگي كردن چقدر سخته . اونم واسه يه دختر
باز بي خودي اشكم ريخت . اما نذاشتم ببينه چون قبلش رومو گرفتم و به طرف پنجره كردم . براي همين نتونستم جوابي بدم . فكر كنم اونم متوجه شد چون ديگه هيچي نگفت تا لحظه پياده شدن . بعد از اينكه ازش تشكر كردم .
- بهار خانوم . بازم مي گم هر وقت هر لحظه نياز به كمك داشتيد يا حتي نياز به درد دل خيلي خوشحال مي شم اولين نفري باشم كه بهش فكر مي كنيد .
با لبخندي كم جون ، سرمو تكون دادم . اين پسر واقعا مهربان و آقا بود . بعيد مي دونم اگه پسر ديگه اي امشب به جاي ارجحي بود و اون اتفاقاتي كه بين من و پرهام رخ داده رو مي ديد ، باز مي تونست اينطور صبورانه زبان به كام بگيره .
با ياد پرهام بازم حالم گرفته شد و ناخودآگاه تصوير كسرا اومد جلوي چشمم دوباره فكرم رفت سمت پرهام و بعد كسرا و بعد پرهام و لحظه اي بعد انگار چيزي يادم افتاده باشه ، اخمهام رفت تو هم . اگه پرهام ماجراي امشب به علاوه تمام رفت و آمدهاي قبليم با ارجحي رو مي رفت مي ذاشت كف دست كسرا چي ؟ بايد جلوشو مي گرفتم . اگر چه كسرا سعي داشت نسبت بهم بي اهميت باشه ، اما مطمئن بودم از كنار روابطم با ارجحي ساده نمي گذشت . يعني نمي تونست . دست خودش نبود . ديگه زيرو بم اخلاقهاي گندش بعد اين همه مدت دستم اومده .
بايد فردا فكري به حال اين موضوع بكنم ! تا دير نشده ...
ادامه دارد ...
roman بهار زندگي (23) roman بهار زندگي (23)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|